لينک Link

ر. م: نگاه آشنای ما



وقتی می‌خواستم وارد ایران بشوم دستبند سبزم را زیر آستین بلند مانتو پنهان کردم و انگشتر سبزم رو هم در جیب. در تمامی روزهایی که خانواده و دوستان به دیدارم می‌آمدند دستبند بر دستم بود و پچ پچ‌های اطرافم را می‌شنیدم و نگاه نگران برادرم را حس می‌کردم. اولین روزی که با دستبند سبز از خانه بیرون رفتم برایم تجربه جالبی بود. من تهران نیستم ولی سبزاندیشان بسیاری را در خیابان‌های شهرم دیدم. هم‌وطنانم که با دیدن دستبند سبزم نگاهی آشنا به من می‌کردند و با لبخندی دستبند سبزشان یا روبانی که به کیفشان بسته بودند را به من نشان می‌دادند. ما همه یکدیگر را می‌شناختیم جنس‌مان یکی بود و چشمان‌مان یکدیگر را در شهر جستجو می‌کرد. پیرمردی در بانک با دیدن من رو به هم نسل کنار خودش کرد و گفت با دیدن این جوان‌ها می‌فهمم که امید و زندگی معنای دیگری داشته و ما سال‌ها دانسته آن را مخفی می‌کردیم.

شش ماه از روزی که دستبندم را به دست کردم می‌گذرد، روزهای اول خواسته‌ام چیز دیگری بود ولی امروز دستبند من معنای دیگری پیدا کرده. این دستبند یعنی امیدی که ما داریم یعنی فردای روشنی که در انتظارش هستیم یعنی فراموش نمی‌کنیم دوستانی را که در بند هستند. دستبند سبز من یعنی ما همه با هم هستیم حتی اگر سبزی‌مان را زیر آستیمن‌های‌مان پنهان کنیم.

|



<< Home