میدانم كه جمعه برای زندگی یعنی شور و هیجان و امید
من اما در اینجای دور از ایران درمملکتی آرام و باسامان با خودم فکر میکنم از این همه اخبار مرگ هنرمندان و اعدام جوانان و زنان و شکنجه و تیر و خشونت چطور بنویسم كه شور داشته باشد؛ چطور قصه ناآرامی و بیسامانی کشورم را به شکل یک قصه حماسی پر هیجان رقم بزنم؟
چطور اشکهایی كه بیاختیار و واقعا بیاختیار سرازیر میشوند از شنیدن خبرهای مکرر درد آور- از کسانی كه من هرگز ندیده و نشناختم - را تبدیل کنم به امید؟ بعدتر فکر میکنم چه فایده اما كه ناله بزنم و قصه غصههایم -هایمان- را بازگو کنم؛
فکر میکنم هر یک از آنها كه بودنشان از ما گرفته شد آخرین آرزویشان چه میتوانست باشد؟ فکر میکنم من به عنوان یک نفر اگر كه ندا نشدم یا سهراب یا احسان چه بهتر كه ضجهزن آنها هم نشوم، بلکه صدایی بشوم هرچه بلندتركه نامشان را یکسره صدا میزند،
فکر میکنم که باید چیزی ساخت به اسم "گنجینه دادهها و داشتهها" یه سرچشمه بزرگ از همه اون کسانی و چیزهائی كه در این راه سبز امید از ما گرفته شدند، یه سرچشمهیی كه هر وقت بهش نگاه میکنیم یادمون بیاره كه چقدر انرژی ذخیره داریم، كه چقدر چنته ما پر است و مغز آنها خالی، یه گوهر گرانبهایی كه همواره یادمان آورد كه "ما بی شماریم".

















