پاکتی از ایران رسیده مملو از عکسهای سریال جومونگ که خواهرزادهام از روزنامهها جدا کرده تا برای من بفرستد؛ این ارزشمندترین گنجینهای است که علی هفت ساله من، برایم فرستاده است. خواهرم بالایش نوشته برای "مهربانترین خواهر دنیا" و مادرم گوشهاش نوشته "پست از خواهرت عشق از مادرت".
زنگ موبایل و شمارهای که ناشناس است یعنی صدایی از ایران، صدا را صاف میکنم و پرانرژیتر از هر لحظهام میگویم سلام و جواب سلامی که به ذوق شنیدن صدای من خندان میشود. صدای خستهای که چندین ماه است میخواهم برای خودم حبسش کنم و نفسهایی که زندگی را برای من معنی میکند. بغضم را فرو میدهم قرار نیست صدایی لرزان را بشنوند. میگوید دیگر خوشی و نمی خواهی بیایی؛ خندهای بلند سر میدهم که پول پدر و مادر لذتی دارد، بحث را عوض میکنم تا از دلم بیخبر بماند. از همه چیز و همه کس میگویم به جز دلتنگی خودم. با او حرف میزنم و به بالشتی نگاه میکنم که تا دقایقی دیگر شاهد اشکهای من خواهد بود و اتاقی که هق هق من را باز در خودش گم میکند و زندگی که به بودن در غربت عادت کرده است. فردا دوباره صبحی شروع میشود، روزی دیگر، سلامی دیگر و لبخندی که میتواند تنها تلفن را فریب دهد.
بغضهای روزانه و گریههای شبانه در چند سال گذشته همدم و یار من بودهاند ولی این باعث نشده که لحظهای زندگی را فراموش کنم. زندگی من با دوری و غربت عجین شده است و این راهی است که خودم برای زندگی انتخاب کردهام. اشکهایم را پاک می کنم به دستبند سبزی نگاه میکنم که همچنان با من مانده است و به صفحاتی که پر از دوستان مجازی هستند و فردایی که خورشیدش زندگی را شروع میکند و امیدی که هر روز جانی تازهتر میگیرد.

















