در آن سر خط نشستهای و با هم حرف میزنیم. یک چراغ روشن کنار نامت، و رنگ آن میگوید مشغول کاری یا نه. سبز باشد بهتر است، اما بیشتر اوقات قرمز است. کار میکنی، مینویسی، میآفرینی، هستی. روزهای من، شبهای تو هستند، و مدت هاست که دیگر مهم نیست چه ساعتی از شبانه روز است. به هم وصلیم. مانند میلیونها انسان دیگر در یک شبکه شلوغ، با یک چکاندن و فشار روی کلیدها می نویسیم که هستیم و چه فکر میکنیم. تو که میروی، هر بار که تو میروی، دل شوره میآید.
کجاست؟ در امن و امان است؟ پس کی بر میگردد؟ روی زمینی راه میروی که به آن عشق میورزم، و هوایی را تنفس میکنی که دلتنگش هستم. مدت هاست که فکر میکنم عاشق آن زمینم چون زیر قدمهای توست، و میخواهم در آن هوا باشم چون به درون سینه تو راه دارد. مسافر که به طرف تو میآید میپرسم چه میخواهی، و هر بار شیرینترین پاسخ میدهی.
میدانم. روزی خواهد آمد که به مسافر و چمدانی نیاز نیست تا به هم برسیم. روزی که به دنبال چراغ روشن، نامه برقی، و اتصال شبکه نخواهیم بود. روزی که من نگران این نباشم که رنگ پیراهن تو چیست، اینکه چه رنگی را زیر مشکی پوشیده ای، یا دور مچ دستی که ناخنهای تا ته جویده دارد چه گره زده ای.
یادم نیست چه روزی شروع کردیم به حرف زدن.اما سر رنگ بود. رنگ سرخ. هر دو در یک دسته بودیم و توپ مال ما بود. بعد رنگمان عوض شد. سبز شدیم. دوباره یکدیگر را پیدا کردیم، صدا کردیم، نوشتیم. آن روز را یادم است. شنبهای سیاه بود. تلخ. شوم. چراغ روشن کنار نام تو در آن روز معنی زندگی داشت. از آن روز به بعد بودن تو یک رنگ ندارد. رنگ زندگی دارد. پر از شور و شکوه است. پر از تلاش برای قدم گذاشتن به فردا. پر از عشق به بودن.
هر بار که خسته میشوم، فکر به این مفهوم که تو دوباره به یادم آوردی، نهیب میزند، نا امیدی هرگز. تو کار میکنی و روز یا شب و تعطیلی را نمی شناسی. از مرگ زندگی میآفرینی، و هر بار که خلق میکنی، سر مست از بودن میشوم. روز یا شبش فرقی ندارد. رنگش مهم نیست. تو که هستی، زندگی صدای یک جشن پر میهمان را دارد که لبریز از موسیقی و پایکوبی است. همان دستی را که ناخنهایش را جویدهای خواهم گرفت. با هم وارد خواهیم شد.
موسیقی ما را خواهد برد. دیگر پایانی نخواهد بود. این آغاز راه است.

















