آقا از من به شما یه نصیحت، اگر نشستین پشت میزتون و میخواین حواستون رو جمع کنید و کار کنید، این صفحهٔ فیسِبوکتون رو ببندین. این همایون یهو سرو کلهش پیدا میشه و نمیتونید کار کنید ها! از من گفتم بود.
اول با یه سلام و احوال پرسی ساده و معصومانه شروع میکنه، شما هم بی خبر از همه جا جواب میدین. بعد یهو گیر میده که یا برای جمعه مینویسی یا میام تو کوچهتون داد میزنم! باور کنید این عین واقعیت هست.
منم که تو محل آبرو دارم میگم باشه، حالا دربارهی چی؟ میگه عروسی. میگم آخه اینجوری که باید درباره عروسی مدل طالبان بنویسم که دختر بچه رو مجبور به ازدواج میکنن! بعدشم که قبول کردی، دوباره همایون مهربون میشه و میگه، خوب دیگه من مزاحم نشم، برو به کارت برس. فقط یادت باشه منو مجبور نکنی بیام تو کوچه داد بزنم!
و اما عروسی.
ما چند سال پیش برای اولین بار به يک عروسی استرالیایی مشرف شدیم. خدا قسمت کنه، خیلی جالب بود. جالبترین جاش هم، کارت دعوتشون بود. يک کارت دعوت بود، به همراه اسم ۲ تا فروشگاه، که لطفا کادوی ما رو از این ۲ تا فروشگاه بخرین.
من اول فکر کردم این دوربین مخفی هست! آخه یعنی چی؟ ولی بعدش رفتیم اون فروشگاهها و دیدیم که بله آقا دوماد و عروس خانوم، یک لیست به اون فروشگاه دادن، که هر کی میخواد برامون خرید کنه، این لیست وسایل مورد نیازه ما هست. و وقتی هم که شما چیزی از اون لیست میخریدین، اون فروشگاه اون قلم جنس رو حذف میکرد که دیگه کسی براشون نخره.
راستش با وجودی که اولش جا خوردم، ولی بعدش دیدم این چه روش خوبی هست. این جوری عروس دوماد ۷۸ تا ساعت دیواری، ۴۶ تا پتوی گلبافت و ۳۰ تا کادوی مشابهٔ دیگه نمیگیرن.

















