هميشه شنيده بودم و باور داشتم که نسل اوّل مهاجرت بهای اون رو میپردازند و سختیها رو تحمّل میکنند تا زندگی رو برای نسل بعد هموار کنند. خودم هم همينطور حس ميکردم و فکر ميکردم بيشتر به خاطر بچه اينجام و به خاطرش خيلی از مسائل رو تحمّل ميکنم تا وقتی که اون بزرگ ميشه مشکلات ما رو نداشته باشه. حتّی پيش خودم فکر ميکردم ما که مهاجرت کرديم و از خانواده دور شديم و داريم توی يک جامعه غربی زندگی ميکنيم بايد ياد بگيريم که بچههامون رو به خودمون وابسته نکنيم و مرتب تمرين کنيم و بپذيريم که اين بچه به زودی از ما جدا ميشه و به راه خودش ميره پس از همين حالا اين مسئله رو قبول کنيم تا وقت جدا شدن نه اون تا اين حد سختی بکشه نه ما، فکر ميکردم چون از نظر منطقی کاملاً قبولش دارم پس اجرا کردنش هم کار راحتی بايد باشه. امروز 12 روزه که از يک سفر 2 ماهه به ايران برگشتم و متأسّفانه يک کمی باورهام خدشهدار شده.
اين بار ششم بود که بعد از مهاجرت به ايران سفر ميکردم، بدون استثنا هر بار بعد از برگشتنم از ايران از نظر احساسی برميگشتم سر جای اولم و يکی دو هفتهايی دلتنگ بودم تا دوباره به اين دوری و غربت عادت کنم و شروع کنم به دوست داشتن چيزهايی که اينجا دارم و به خاطرشون اينجام. اينقدر اين مسئله برام تکرار شده که به يک دلتنگی آگاهانه تبديل شده. هر بار ميدونم که وقتی برگردم چه اتفاقی ميافته ولی باز هم ميرم و بر ميگردم و غصه دار و دلتنگ و افسرده ميشم تا يکی دو هفته بگذره و من به خودم بيام و همه چيز رو بپذيرم و به زندگی آرومم ادامه بدم، چون ميدونم که اينهم بخشی از مهاجرته که اجتناب ناپذيره.
امّا اينبار يک کم با دفعات قبل فرق داره، ايندفعه حجم دلتنگيهام بزرگتر و عميقتره و حالا حالاها هم خيال نداره از دلم و ذهنم بيرون بره. يک دليلش رو ميدونم و اونم اينکه ايندفعه با پسر کوچولوی دو سالهام و بدون پدرش سفر کردم. با همسرم فکر کرده بوديم حالا که موقعيت هست بهتره ببرمش ايران که هم اون بيشتر کنار مادربزرگ و پدربزرگها باشه که از جون بيشتر دوستش دارند و هم اونها يک دل سير ببينندش و بغلش کنند و لوسش کنند، تصميم خوبی بود و خوشحالم که اين کار رو کردم امّا همونطور که گفتم اون دلتنگی آگاهانه به شدت اومده سراغم و اينبار دلتنگيهای يک پسر کوچولو هم بهش اضافه شده.
ايران که بوديم مرتّب از ددی ميپرسيد و از دوست و آشناهايی که تو استرليا داريم و حتّی از بچههای مهدکودک و من مرتّب بهش عکس نشون ميدادم و توضيح ميدادم که اونها الان کجان و چيکار ميکنن که خيالش راحت بشه و حالا که برگشتيم مرتّب از مادربزرگ، پدربزرگ و خاله و دايی و عموش حرف ميزنه طوريکه من نميتونم جلوی اشکم رو بگيرم. توی ذهن کوچولوش پذيرفته که اونها رو نميتونه ببينه امّا به جاش ددی کنارشه و اين برای من خيلی دردناکه. امروز با خودش ميگفت:
مامان مينا کجايی؟ اون اتاقی؟ رفتی؟
شقايق رفتی سر کار؟ رفتی ددر؟
شايان اون اتاق خوابيدی؟
مهيار نيستی؟ رفتی خونتون؟
.
.
.
بعدش يه آه بلند کشيد و ميگه:
ای بابا، همه رفتن ددر؟ پس ددی کجاست؟ عصری زود مياد پيش رايان!!!!!!!!!
خودم يه جوری منطقی با قضيه کنار ميام ولی نميدونم جواب دلتنگيهای يه دل کوچولوی دو ساله رو چطوری بدم. ميترسم اينهمه که اين بچه مرتب آدمهای دورش رو از دست ميده تأثير بدی روش بگذاره و در وجودش نا امنی اينجاد بکنه. هر کسی که از کنارش ميره فکر ميکنه که برای هميشه رفته و کلّی نگران ميشه.
خلاصه که به اين نتيجه رسيدم که فقط ما نسل اول نيستيم که بهای مهاجرت رو ميديم اين کوچولوها هم بايد يه جوری بهای زندگی و امکاناتی که ما براشون در نظر گرفتيم رو بپردازن.
اميدوارم يک ماه ديگه اگه برگشتم و اين نوشته رو خوندم حال بهتری از حالا داشته باشم و باز هم با يک حساب منطقی همه چيز رو پذيرفته باشم و به زندگی آروم قبلی برگشته باشم. آمين
همايون جان ديدی گفتم اگه من چيزی بنويسم همش آه و ناله ميشه؟ همين رو ميخواستی؟

















