لينک Link

لادن: مينای ما



خودم را آماده می ‌کنم برای یک مهمانی افطاری، بلوزی که تازه خریدم می‌پوشم کاسه شیربرنجی که درست کردم برمی‌دارم و راه می‌افتم. صاحبخانه با لبی خندان در را باز می کند و من شاد و خوشحال وارد خونه می‌شوم. چشم‌های گود افتاده و رنگ‌های زرد مهمان‌ها باعث می‌شود که خنده‌ام را قورت بدهم. تابلوست که من روزه نیستم. یک گوشه می‌نشینم و یواش رژ لبم را می‌خورم. اذان گفته می‌شود ولی کسی سمت سفره افطار نمی‌رود، چون ایرانی‌ها معتقدند که سنی‌ها زود اذان می‌گویند پس ده دقیقه‌ای صبر می‌کنند و بعد شروع می‌کنند. کم کم رنگ همه برمی‌گردد و لبخند به لب‌ها می‌آید. نفس راحتی می‌کشم. مینا هم آمده مثل همیشه با یک شلوار جین و بلوز ساده. می‌دانم که امسال کنکوری بود و بچه زرنگ مدرسه ایرانی‌ها هم هست، اما خیلی لاغر شده. قیافه مامانش من را یاد مامان خودم می‌اندازد که قبل از آمدن من به مالزی یک نگرانی در صورتش موج میزد.

یواش از کسی می‌پرسم : مینا کنکورش رو چی کار کرد؟

مگه خبر نداری؟

نه. چیزی شده؟

آره. مینا داره میره کانادا.

مینای ما دارد کجا می‌رود؟ نگرانی مامانش را حالا می‌فهمم. سعی می‌کنم بخندم و با شادی بگويم وای مینا دیگه داری حسابی خارجی میشی و از این حرف‌ها. وقتی کنار مامانش می‌نشینم می‌گویم نگران نباشید من هم که می‌خواستم بیایم اینجا مامانم خیلی نگران بود.

تو چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌گوید "مینای من فقط ۱۷ سالشه تا حالا ازم دور نبوده، درسته بچه مستقل و با عرضه ای هستش ولی ..."

لزومی به تو ضیح بیش از این نیست، نگاهی به دستبند سبزم می‌اندازد و از من می‌پرسد "چرا اینجوری شد لادن؟ چرا مجبورم بچه‌ام بفرستم یک کشور دیگه واسه درس و زندگی؟"

می‌خندم و جواب می‌دهم "ای بابا آینده شو دارین تضمین می‌کنین نگرانیتون هم ... "

نمی‌توانم دلگرمی به آن‌ها بدهم چشمان نگران مینا و مامانش حق دارند. مامانش می‌گوید که وقتی فیلم‌های روزهای گذشته را دیدم گفتم مینای من هم می‌توانست از این‌ها باشد اگر الان پیشم نبود چه می‌کردم؟ تصمیمی که خانواده برای فرستادن مینا گرفته است خیلی سخت بوده برای همه آن‌ها. او رتبه خوبی در کنکور آورده بود و می‌توانست ایران به دانشگاه برود و درس بخواند ولی فقط چند ماه پیش همه چیزعوض شد و حالا مینا با گنگی که در چشمانش موج می‌زد داشت میرفت. یادم می‌آید که در دهه پنجاه هم عده زیادی از کشور مهاجرت کردند و یا فرزندان‌شان را فرستادند که بروند؛ نسلی که امروز ما به ‌آن‌ها افتخار می‌کنیم و پست‌های کلیدی و مهمی که به‌ دست آورده اند را هر روز برای هم میل می‌کنیم. رئیس فلان موسسسه علمی، استاد دانشگاه بهمدان و هزاران افتخاری که از آن ما هست ولی برای ما نیست.

روزهای انتخابات، مینا از این‌ که نمی‌توانست رای بدهد شاکی بود، و من به او قول می‌دادم که ما از طرف تو و برای تو رای می‌دهیم تا ایران‌مان را بسازیم و حالا مینای ما دارد می‌رود. به دستبند سبزم نگاه می‌کنم و سرم را بالا می‌گیرم و می‌گویم مینا مطمئن باش که ایران از آن من و توست و ما افتخارات‌مان را برای ایران خودمان می‌سازیم.


|



<< Home