لينک Link

گلنار: یک دختر موخرمائی و چشم ‏عسلی



اتفاق مهمی که در سال اول دانشجوئی من افتاد پایان جنگ بود. درگير امتحان‏های پايان ترم دوم بوديم، توی خوابگاه یک دختر شیرازی بود که به دلیل روحیه عجیب و غریبش همه می‏شناختندش، یک روز بعد از ظهر من داشتم در حال درس‏ خواندن چرت می‏زدم و سرکار ایشان هم در حال آواز خواندن داشت در حمام لباس می‏شست، تازه به صدای آوازش عادت کرده بودم که ناگهان جیغ بلندی کشید و صدای گریه‏اش بلند شد، با وحشت از جا پریدم و به سمت حمام دویدم، در اتاق‏های دیگرهم یکی‌یکی باز شد و همهمه کل خوابگاه را گرفت، به طرفش رفتم و گفتم چی شده، تو که الان چیزیت نبود، هق‌هق‌کنان گفت مگر تو رادیو نداری، الان گفت جنگ تمام شده، گفتم خوب چرا تو گریه می‏کنی؟ گفت نمی‏دانم، اول خواستم برقصم، یاد پسر عموی بدبختم افتادم که ترم پیش شهید شد، گریه‏ام گرفت، بیچاره 4 ماه دیگر دوام آورده بود زنده می‏ماند و آنوقت من هم زدم زیر گریه، بعضی بچه‏ها همدیگر را بغل کرده بودند، بعضی می‏رقصیدند و بعضی مات و مبهوت دیگران را تماشا می‏کردند، باورم نمی‏شد واقعا هشت سال بدبختی تمام شده باشد، و حق داشتم، جنگ تمام شد اما بدبختي نه.

نتيجه درس خواندن من در پايان ترم اول به‏هيچوجه رضايت‏بخش نبود ولي به مرور زمان داشتم راز موفقيت در امتحان‏ها را كشف می‏كردم، به عکس تصورم برای نمره آوردن در ریاضی و فیزیک و شیمی لازم نبود آدم خودش را بین جزوه‌ها و کتاب‌هایش هلاک کند، کافی بود با چند تا ترم بالائی که حافظه خوبی داشته باشند دوست شوی و سوال‌های امتحانی را از آنها بپرسی، اگر این کار به درستی انجام می‌شد 4/3 مشکل حل بود و برای 4/1 باقیمانده هم دیگر لازم نبود آدم خیلی به آب و آتش بزند و اینطوری شد که از ترم دوم معدل 7/14 اینجانب كه در پايان ترم اول زندگي را به كامم تلخ كرده ‏بود گام برداشتن در جهت فتح قله‌ها را آغاز كرد.
زندگی در خوابگاه به انواع و اقسام تلخی‏ها و شیرینی‏ها آغشته بود. از آنجا که غذای سلف سرویس دانشگاه به لعنت خدا هم نمی‏ارزید با هم اتاقی‏هایم قرار گذاشته بودیم هر روز نوبت یک نفر باشد که ناهار و شام درست کند. آشپزخانه هم نداشتیم، یک هیتر خریده بودیم و یک گاز پیک‌نیک که هر وقت خالی می‏شد دو نفر بر اساس یک جدول زمانی برنامه ریزی شده باید آن را برای پر کردن می‏بردند و یک گوشه اتاق را هم کرده بودیم آشپزخانه. حالا مشکل اینجا بود که یکی از هم‏اتاقی‏های محترم هنوز هم نمی‏دانم از روی تنبلی یا حواس پرتی نوبتش را فراموش می‏کرد و روز مربوطه را باید با نیمرو یا کنسرو تن سپری می‏کردیم، تذکر و این حرف‌ها هم کارگر نبود. دوست دیگری هم داشتیم که اهوازی بود و در 90 درصد مواقع محصول آشپزی‏اش دال عدس تندی بود که فقط خودش می‏توانست آن را بخورد!

البته گرفتاری زندگی در خوابگاه فقط به هم‏اتاقي فراموشكار يا دال‏عدس تند ختم نمي‏شد، در بين 4 نفر هم‏اتاقي‏های من كه با مقياس‏های آن ‏زمان جزو بهترين هم‏اتاقي‏ها محسوب مي‏شدند دختری بود به نام مرجان كه فيزيک ‏مي‏خواند، خيلي تميز و مرتب و كم‏حرف بود اما يك اشكال بزرگ داشت، نمي‏توانست برای درس ‏خواندنش درست برنامه‏ريزی كند. ساعت 12 شب مي‏خوابيد و ساعتش را كه صدای زنگ اعصاب خرد‏كني هم داشت مي‏گذاشت كه 3 صبح زنگ بزند، بعد از اينكه ساعت مربوطه از شدت تلاش برای بيدار‏كردنش مدهوش مي‏شد من ساعت را خاموش مي‏كردم و سركار خانم را به شكل manual بيدار مي‏كردم، او هم غلتي مي‏زد و مي‏گفت اوهوم و دو باره مي‏خوابيد تا راس ساعت 7 صبح كه مثل جن‏زده‏ها از جا مي‏پريد و مي‏گفت خاك بر سرم، اين ساعت باز هم زنگ نزد!! هر چه ما 4 نفر دليل و برهان مي‏آورديم كه زنگ زده و تو بيدار نشدی قبول نمي‏كرد و هي باتری ساعت و گاهي هم خود ساعت را عوض مي‏كرد، بعد از چند بار كه اين ماجرا تكرار شد در غياب مرجان از آن 4 نفر ديگر پرسيدم واقعا زنگ اين ساعت شما را آزار نمي‏دهد؟ گفتند نه چندان، گفتم ولي من آنقدر عصبي مي‏شوم كه به سختي خوابم مي‏برد، اين كه بيدار هم نمي‏شود بدتر لج آدم را درمي‏آورد. تقريبا به زبان بي‏زباني گفتند كه اين ديگر مشكل توست، من هم مشكل را اينطوری حل كردم كه وقتي همه مي‏خوابيدند زنگ ساعت را خاموش مي‏كردم و روز بعد با دلخوري تمام اعلام مي‏كردم كه باز ديشب از صداي زنگ ساعت نتوانسته‏ام بخوابم، مدتي بعد مرجان ديگر به كل از 3 صبح بيدار شدن منصرف شد ومن هم بعدها در شب مهماني فارغ‏التحصيلي‏مان به اين موضوع اعتراف كردم ودر پي اين اعتراف مرجان گفت اصلا نمي‏توانسته فكرش را هم بكند كه من بتوانم چنين اقدام آب‏زير‏كاهانه‏ای انجام بدهم!

ماجراهای یخچالی جنبه‏ی دیگری از زندگی خوابگاهی بود. در هر راهرو سه یخچال بود که هر کدام برای استفاده دو اتاق پیش‏بینی شده بود، هر هفته هم نوبت یک اتاق بود که یخچال را تمیز کند، از مراسم تمیز کردن یخچال که به جای هفته‏ای یکبار دو ماهی یکبار به کمک قابلمه آب جوش و سشوار انجام می‏شد بگذریم دزدی مواد غذائی برای خودش رونقی داشت. هر چه ماده غذائی مربوطه کمیاب تر و خوشمزه‏تر بود احتمال بقای یخچالی‏اش به صفر نزدیکتر می‏شد. یخچال نویسی هم برای خودش تفریحی شده بود. یکبار توی یخچال یک شیشه مربای توت فرنگی دیدم که رویش نوشته بودند لعنت بر پدر و مادر کسی که این مربا را بدون اجازه بخورد، اگر بخورید الهی کوفتتان بشود. دو روز بعد همان شیشه را دیدم که خالی شده بود و یک طرف دیگرش نوشته‏بودند ما خوردیم و از مزه‏اش لذت بردیم، حال پدر و مادرمان خوب است و مربا هم کوفتمان نشده است! یک بار دیگر یک یادداشت روی جا تخم‏مرغی بود به این مضمون که ساکنان محترم اتاق 309، ما به علت ناچاری تخم مرغهای شما را خوردیم، در اسرع وقت خطای‌مان را جبران می‏کنیم! من به توصیه پدرم یک قابلمه قفل‏دار خریده بودم و مواد با ارزش را در آن می‏گذاشتم، این تدبیر تا مدتی کارساز بود اما بعد از چند ماه صابون سارقین محترم به تن من هم خورد و قابلمه و محتویات آن همراه با قفل ناپدید شدند.

در خوابگاه ماه رمضان هم مراسم خاص خودش را داشت، دعاي سحر و اذان صبح را حتما بلند پخش مي‏كردند كه خدای ‏ناكرده كسي از قافله دين و ايمان عقب نماند. روزه‏خواری با اینکه ممنوع نبود ولی آدم را معذب می‏کرد بخصوص که یک هم اتاقی مومن هم داشتم، به همین دلیل با خودم گفتم حالا که جبر زمانه مرا به حال خودم نمی‏گذارد من هم روزه می‏گیرم ببینم چه می‏شود.

روز اول با مشقت فراوان سحر بلند شدم و چند لقمه نان و پنير و چای خوردم وبه مریم ـدوست مومنم ـ گفتم واقعا خيلي برايم عجيب است كه تو اين وقت از شبانه‏روز مي‏تواني پلوميگو بخوری! خنديد و گفت بيا چند قاشق بخور، عادت مي‏كني، گفتم من ظهر هم نمي‏توانم اين غذا را بخورم چه رسد به حالا، بعد هم مجبور شدم برای پذيرفته شدن روزه‏ام تا اذان صبح بيدار بمانم كه نماز بخوانم. ساعت 8 صبح با بي‏حوصلگي رفتم كلاس، بعد‏از‏ظهر هم كه ديگر رسما چرت مي‏زدم. وقتي به خوابگاه برگشتيم مريم زولبيا باميه خريده ‏بود، رنگينک درست كرده ‏بود و داشت فرنی مي‏پخت، گفتم اينهمه تهيه تدارک براي افطار؟ آنوقت غذای اصلي چيست؟ گفت در شهر ما برای افطار همين چيزها را مي‏خورند با نان و پنير و سبزی، دو ساعت بعد هم شام مي‏خورند. شما مگر رسم ديگری داريد؟ نتوانستم راستش را بگويم و گفتم خوب ما كمي كمتر از اين مخلفات داريم و غذاي اصلي‏مان را هم همان وقت افطار مي‏خوريم. گفت اينطوری كه خيلي سنگين مي‏شود، افطاری‏های عمه زهره را به ياد آوردم و گفتم نه، ما اولش يك استكان چای نبات يا آبجوش با نبات مي‏خوريم، بعد كمي سوپ و بعد هم غذای اصلي، يكي‏ـ دوتا خرما يا كمي زولبيا باميه هم به عنوان دسر، فرني و شله‏زرد و حلوا و رنگينک هم يا نمي‏خوريم يا گاهي مثل دسر مي‏خوريم. اگر در هر كدام آدم اندازه را نگه ‏دارد سنگين هم نمي‏شود. گفت خوب ديگر، هر جا يك رسمي دارند، حالا بيا با رسم ما افطار كن، بعد از افطاراوليه احساس كردم خونم از غلظت قند شبيه سكنجبين شده و نمي‏تواند خوب بچرخد و ديگر اصلا نمي‏توانم بنشينم چه رسد به اينكه نماز بخوانم، دراز كشيدم و خوابم برد.

يک ساعتي خوابيدم، وقتي بيدار شدم مريم و بقيه دوستان داشتند سفره شام را مي‏چيدند، مريم گفت به نظرم اين گلنار بايد از فردا روزه كله‏گنجشكي بگيرد، گفتم آره بابا اين روزه كله‏گربه‏ای واقعا آدم را از پا درمي‏آورد، تازه معده‏ام هم درد‏گرفته! شام را هم خورديم و بعد از شستن ظرفها هركس مشغول كار خودش شد. من يک كتاب گرفته بودم جلويم و داشتم فكر مي‏كردم چرا احساس خوبي ندارم و از شنيدن ربنا روحم تازه نشده، و بعد غصه‏دار شدم كه اين داستان تا يكماه ادامه ‏خواهد داشت. كمي در احوالات هم‏اتاقي‏هايم دقيق شدم، ديدم دارند با سرخوشي مي‏گويند و مي‏خندند، پشت سر استادها و همكلاسي‏هايشان حرف مي‏زنند وآنها را مسخره مي‏كنند، در كل ماه ‏رمضان هم يك جزئي از زندگي‏شان است، چيزی مثل يك عادت، خبری هم از تزكيه نفس و اين حرف‏ها در كار نيست، با خودم فكر كردم يا ناچارم اين وضع را ادامه بدهم يا يک مريضي مصلحتي برای خودم دست و پا كنم، ياد عمه زهره افتادم كه مي‏گفت ماه ‏رمضان برای روزه‏خورها دير‏تر مي‏گذرد!

نيمه‏های ماه ‏رمضان بود كه من و مريم بر سر عبادت بحث‌مان شد، عقيده‏ داشت كه من اشتباه مي‏كنم و برای هر روز كه روزه نمي‏گيرم بايد 60 روز روزه بگيرم يا كفاره بدهم و همينطوری سرانگشتي حساب كرد كه من اگر بخواهم از 9 سالگي تا حالا روزه‏های نگرفته را با جريمه‏هايش بگيرم مي‏شود 59 سال و اگر فرض كنيم من 80 سال عمر كنم از حالا بايد بقيه عمرم را روزه بگيرم. خنده‏ام گرفته بود اما چون مريم خيلي دختر خوبي بود و از ته دل اين حرفها را قبول داشت نخنديدم و گفتم خوب حالا فرض بگير من همين الان تصميم بگيرم جبران مافات كنم، پول هم ندارم كفاره بدهم، اصلا به عقل جور در مي‏آيد بقيه عمرم را روزه بگيرم؟ بعد شايد هم جوانمرگ شدم و 80 سال عمر نكردم، با توجه به اينكه مي‏خواستم گناهم را جبران كنم و اجل مهلت نداده تكليف چيست؟ فكری كرد و گفت نمي‏دانم، به نظرم بايد نماز و روزه بخری! من كه بحث‏های پدرم و عمه زهره را سر نماز و روزه خريدن برای پدربزرگ مرحومم به ‏ياد داشتم ديگر نتوانستم جلوی خنده‏ام را بگيرم. گفت چرا مي‏خندي؟ گفتم ببين اصلا فلسفه عبادت اين است كه آدم خودش عبادت كند و يكسري صفات نيک را در اثر اين عبادت به‏ دست بياورد، حالا اگر قرار باشد عبادت قابل خريد و فروش باشد كه قضيه بدجوری مشكل پيدا مي‏كند، گفت خوب جزء احكام است ديگر، گفتم آدم كه نبايد هرچه را جزء احكام بود قبول كند، من در مورد يك بابائي كه كارش فروش نماز و روزه بوده شنيده‏ام كه پول كلاني از ورثه يك حاجي پولدار مي‏گيرد بعد دو تا صداي بي‏ادبانه از خودش صادر مي‏كند و مي‏گويد يكي برای نمازش و آن يكي هم برای روزه‏اش! دهانش باز ماند و گفت دروغ است، گفتم حالا شايد هم راست باشد، بيچاره حاجي مرحوم كه در برزخ همانطور چشم به‏ راه نماز و روزه مانده و پول هم از جيب ورثه‏اش رفته كه رفته! آخرش مريم گفت من نمي‏دانم، گفتم يك چيزی بگويم تو آخرتت درست بشود، حالا مي‏بينم تو يك چيزهائي مي‏گوئي كه ممكن است آخرت مرا خراب كند، بهتر است اصلا ديگر اين موضوع را رها كنيم، گفتم نه حالا تازه يادم افتاد كه مي‏شود از سيستم عبادت معادل استفاده كنم، گفت اصلا معلوم هست چه‏مي‏گوئي؟ گفتم مگر نشنيده‏ای مي‏گويند هركس سه روز آخر شعبان را با نمي‏دانم چند روز از اول رمضان روزه بگيرد مثل اين است كه روزه‏اش را كامل گرفته؟ يا يک حديث ديگر كه مي‏گويد روزه نوزدهم و بيست و يكم ماه رمضان مثل روزه تمام ماه است؟ خوب حالا بيا حساب كن 59 سال با اين معادل‏سازی چقدر مي‏شود، نگاه چپي به من انداخت و گفت بروم برای افطار خريد كنم!

از بعد از این ماجرا مريم به نظرم برای حفظ آخرتش ديگر تلاش چنداني برای امر به معروف به‏عمل نمي‏آورد. يك روز داشت قرآن مي‏خواند كه اسمش را پيج كردند كه تلفن دارد، در حيني كه با عجله بلند شد برود يك كارت پستال از لاي قرآن به زمين افتاد، فوري آن را برداشت و روي قرآن گذاشت و رفت، نگاهي به كارت انداختم، تصويري بود از حضرت علي با چشمان درشت سبز، پوست روشن و يك هاله ‏نوركه نشسته بود و ذوالفقار روي زانويش بود. وقتي برگشت حرف آن كارت را پيش كشيدم و گفتم راستي كي ديده كه حضرت علي واقعا اين شكلي بوده؟ گفت نمي‏دانم، شايد هم دقيقا اين شكلي نبوده ولي خوب نقاشی است ديگر، گفتم ولي من عکسی از يک نقاشی ديده‏ام كه بر اساس توصيفاتي كه از حضرت علي كرده‏اند كشيده شده و الان در يكي از موزه‏های فرانسه است، آن وقت‏ها من قاضي صلواتي را نديده بودم، برای همين نتوانستم برايش بگويم آن نقاشی دقیقا شكل كيست و مجبور شدم فقط به اين جمله اكتفا كنم كه آنقدرها هم خوش‏تيپ نيست. گفت عجب، مي‏تواني بياوری من هم ببينم؟ گفتم نه، اصلا يادم نيست كجا ديده‏امش فقط مي‏خواستم بگويم كسي مثل تو نبايد چنين عكسهائي را به عنوان عكس بزرگان دين بپذيرد، اگر ما حضرت علي را به عنوان امام اول با همه خصوصياتي كه از بچگي تا حالا شنيده‏ايم قبول داريم ديگر نبايد برايمان مهم باشد كه چه شكلي بوده، حالا اينكه بيايند سر آلن‏دلون را بگذارند روی بدن آرنولد و يك چفيه ‏سبز و هاله نور هم به آن اضافه كنند و بگويند بزرگان دين ما از هر لحاظ سرآمد زمان خود بوده‏اند بيشتر عوام‏فريبي است، مریم دیگر چیزی نگفت و دوباره مشغول قرآن خواندن شد ولی حس کردم حرفهایم او را به فکر فرو برده، هر چند هیچوقت نفهمیدم نظر مرا قبول کرده یا نه.

در دوران دانشجوئی تا چهار ترم از شهرت چندانی برخوردار نبودم، سرم به کار خودم گرم بود، سر کلاس‏ها هم دانشجوی سر و زبان‏داری محسوب نمی‏شدم، اما بعد از امتحان میان‏ترم آمار شهرت قابل توجهی به دست‏آوردم. قضیه از این قرار بود که استاد آمار سخت‏گیری داشتیم که به دلیل سوالات ابتکاری‏اش مشهور بود و در هر امتحانی یک مسئله 5 نمره‏ای می‏داد که به راحتی نمی‏شد حلش کرد. روز امتحان به خودم گفتم هر جور شده باید این مسئله ابتکاری را حل کنی، بالاخره هرکس باید یک جوری خودش را نشان بدهد! وآنقدر درگیر حل مسئله ابتکاری شدم که وقتی حلش کردم از شدت هیجان دو تا مسئله پشت برگه را اصلا ندیدم و چون وقت هم تمام شده بود با فراغ بال برگه را به استاد تحویل دادم.

بعد از امتحان از حرف‌های بچه‏ها فهمیدم چه دسته‏گلی به آب داده‏ام اما به روی خودم نیاوردم. اغلب هم‏کلاسی‏هایم از سختی امتحان شاکی بودند و از استاد خواستند آن مسئله ابتکاری را حذف کند، او هم گفت بگذارید اول ورقه‏ها را تصحیح کنم ببینم چه کرده‏اید. چند روز بعد در تابلوی اعلانات دیدم یک اطلاعیه زده و مرا به دفترش احضار کرده، با نگرانی به اتاقش رفتم، اشاره کرد بنشینم و مشغول گشتن بین ورقه‏ها شد. وقتی ورقه‏ام را پیدا کرد گفت هوم، پس گلنار ميم تو هستي، آفرین، در بین 40 نفر فقط 3 نفر آن مسئله را درست حل کرده‏اند، تو و دوتا از پسرها، ظن تقلب هم که وجود ندارد ولی این چه ورقه‏ای است که تحویل داده‏ای و به پشت سفید ورقه من اشاره کرد. با شرمندگی گفتم من پشت برگه را اصلا ندیدم! گفت ببین دخترجان مهمترین عامل موفقیت در زندگی تمرکز و حواس جمع است، خلاقیت و ابتکار به تنهائی به درد نمی‏خورد، تو در کل 5/15 گرفته‏ای، اگر به درخواست همکلاسی‏هایت این 5 نمره را بین بقیه سوالها تقسیم کنم نمره‏ات می‏شود 5/13 که انصاف نیست، بنابراين نمره‏ها را همينطور كه هست اعلام مي‏كنم، قبل از اينكه من حرفي بزنم یکی از پسرهای فضول کلاس هم به بهانه سوال پرسیدن آمد و به نظرم شستش خبردار شد که ماجرا چیست. هفته بعد استاد سر کلاس از ما سه ‏تا تقدیر قابل توجهی به عمل آورد و بعد از آن احساس می‏کردم هر جا با پسرهای کلاس روبه‏رو می‏شوم پشت سرم پچ پچ می‏کنند و می‏خندند. دو سال بعد و در جریان یک گردش علمی اعتراف کردند که قضیه را فهمیده ‏بودند و اسم مرا گذاشته‏بودند «نابغه حواس پرت»!

یک کلاس در گروه زیست‏شناسی بود که اغلب کلاس‏های ما آنجا برگزار می‏شد، یک روز وقتی رفتیم سر کلاس دیدیم پسرها خیلی شاد و سرخوش به نوشته ریزی روی دیوار کلاس اشاره می‏کنند. بعد از کلاس و وقتی حضراتشان تشریف بردند نوشته مذکور را خواندیم: "دخترها یا خوشگلند یا دانشجو"، هر کس با عصبانیت فحشی به نویسنده داد و قرار شد یرای مقابله به مثل جمله‏ای با همان رنگ و همان اندازه در کنارش بنویسیم و مضمون جمله مورد نظر به همه‏پرسی گذاشته‏شد، یکی گفت بنویسیم "پسرها هم احمقند و هم دانشجو"، پیشنهادهای دیگرهم در همین سبک و سیاق بودند. دوستم گفت تو چه می‏گوئی؟ گفتم این جمله‏ها همه بی‏ادبانه‏اند، باید یک چیز دیگر بنویسیم، یکی از بچه‏ها با عصبانیت گفت نه که خودشان خیلی مودبند، خدا می‏داند پشت سرمان چه می‏گویند. گفتم هر چه می‏خواهند بگویند ولی درست نیست ما توهین بنویسیم، همان دختر عصبانی گفت پس چه بنویسیم سرکار خانم مودب الدوله؟ گفتم خوب می‏توانیم ما هم مثل خودشان بنویسیم "پسرها یا خوش‏تيپند یا دانشجو"، جماعت گفتند نه، بايد يك چيزي باشد كه با جمله آنها فرق داشته باشد، فكري كردم و گفتم خوب بنويسيم "پسرها یا عاقلند یا دانشجو" این جمله مقبول افتاد اما يكي از بچه‏ها گفت خوب اگراينجوری باشد غير مستقيم گفته‏ايم خودمان هم بي‏عقليم، من از جمله قصارم دفاع كردم و گفتم نه بابا، وقتي بخوانندش بلافاصله به خودشان مي‏گيرند و ديگر تحليل نمي‏كنند كه اين جمله ممكن است برای دخترها هم صدق كند! بقيه كه ديگر حوصله‏شان داشت سر مي‏رفت تائيد كردند و گفتند حالا خودت هم آن را بنویس، دو- سه نفر کشیک دادند تا من با تلاش فراوان خطاطی را تمام کردم و شاد وخندان رفتیم بیرون. فردایش قیافه پسرها دیدنی بود، یکی ـ دو روز بعد هم دستخط مرا خط خطی کردند اما هنوز با کمی تلاش قابل خواندن بود. پنج سال بعد با یکی از همکلاسی‏های همان روزها گذارمان به دانشگاه قدیمی‏مان افتاد و برای تجدید خاطرات سری به گروه زیست شناسی و آن کلاس کذائی زدیم، هنوز هم دیوارنوشته‏های‌مان باقی‏ مانده بودند.

هر چه زمان می‏گذشت در انجام کارهای خلاف در عرف خوابگاه‏های آن زمان شجاع‌تر می‏شدیم، اولش فقط يك راديوی كوچک داشتيم و یک هفته منتظر می‏ماندیم تا ظهرهای جمعه روز هفتم بی‌بی‌سی را گوش کنیم، بعد پیشرفت کردیم و به يک راديوضبط كوچک مجهز شدیم، اگر یکوقت خدای ناکرده صدای ضبط بلند می‏شد و به گوش یکی از مقامات خوابگاه می‏رسید توقیف آن حتمی بود، به همين دليل در مراسمي مثل جشن تولد يا شب يلدا چند نفر به نوبت مامور مي‏شدند كشيک بدهند كه اگر سر و كله كسي از مسئولان خوابگاه پيدا شد بتوانيم زود فكری به حال مخفي كردنش بكنيم، گهگاهي هم درخواست‏هائي براي به امانت دادن ضبط داشتيم كه از وقتي مي‏رفت تا وقتي برمي‏گشت دلمان هزار جوش مي‏زد كه نكند بگيرندش!


درسال سوم یک اتفاق خیلی مهم افتاد: ارتحال جانسوز، دانشگاه چند هفته تعطیل شد و امتحانات عقب افتادند. برداشت من این بود که دانشجویان محترم خیلی هم از ارتحال ناراضی نبودند، یک نکته دیگر هم بود که به نوعی به ارتحال مربوط می‏شد. در آن روزگاران دو واحد تربیت بدنی داشتیم، تربیت بدنی 1 آمادگی جسمانی بود و ما که همان ترم اول هم آن را برداشته بودیم سخت از آزار و اذیت‌هائی که به ما روا داشته ‏بودند دلخور بودیم و تصمیم گرفتیم تربیت بدنی 2 را که در آن یک ورزش خاص را باید انتخاب می‏کردیم بگذاریم برای ترم‏های آخر، هنوز جوهر وصیتنامه الهی سیاسی امام راحل خشک نشده بود که آنرا هم آوردند جزء واحدهای عمومی، منتها اختیاری‏اش کردند با تربیت بدنی2، و همه ما با میل و رغبت تمام تربیت بدنی 2 را برداشتیم.

خوابگاه ما با اینکه در شهر نسبتا گرمی واقع بود تجهیزات خنک کننده درست و حسابی نداشت، من از خانه یک پنکه آورده بودم که حداقل می‏توانست نقش کفش کهنه در بیابان را بازی کند، آشپزخانه سیارمان هم در فصل گرما به بالکن منتقل می‏شد، یک روز عصر که به خوابگاه برگشتم مسئول خوابگاه جلویم را گرفت و گفت نگهبانی گزارش‏ داده دیروز عصر بدون حجاب در بالکن بوده‏ای، گفتم تذکر بدهم دیگر تکرار نشود، اگر حاج ‏آقا (رئیس کل خوابگاهها) ببیند برای‏ ما هم بد می‏شود. یادم افتاد که دیشب نوبت آشپزی من بوده، مکثی کردم و گفتم آنوقت ایشان از آن فاصله چطور تشخیص ‏داده من هستم؟ گفت نگهبان گفته یک دختر قدبلند را توی بالکن اتاق 315 دیده، چون دیشب مریم خوابگاه نبوده فقط تو می‏توانسته‏ای توی بالکن باشی! زیرلب گفتم آفرین بر دقت نظر نگهبان، وقتی قضیه را برای دوستان تعریف کردم گفتند تازه نگهبان دیشبی عینکش را نزده بوده، بعضی وقتها می‏گویند نگهبان گفته یک دختر موخرمائی وچشم ‏عسلی با قد 5/165 سانت توی بالکن اتاق فلان دیده شده!

|



<< Home