اتفاق مهمی که در سال اول دانشجوئی من افتاد پایان جنگ بود. درگير امتحانهای پايان ترم دوم بوديم، توی خوابگاه یک دختر شیرازی بود که به دلیل روحیه عجیب و غریبش همه میشناختندش، یک روز بعد از ظهر من داشتم در حال درس خواندن چرت میزدم و سرکار ایشان هم در حال آواز خواندن داشت در حمام لباس میشست، تازه به صدای آوازش عادت کرده بودم که ناگهان جیغ بلندی کشید و صدای گریهاش بلند شد، با وحشت از جا پریدم و به سمت حمام دویدم، در اتاقهای دیگرهم یکییکی باز شد و همهمه کل خوابگاه را گرفت، به طرفش رفتم و گفتم چی شده، تو که الان چیزیت نبود، هقهقکنان گفت مگر تو رادیو نداری، الان گفت جنگ تمام شده، گفتم خوب چرا تو گریه میکنی؟ گفت نمیدانم، اول خواستم برقصم، یاد پسر عموی بدبختم افتادم که ترم پیش شهید شد، گریهام گرفت، بیچاره 4 ماه دیگر دوام آورده بود زنده میماند و آنوقت من هم زدم زیر گریه، بعضی بچهها همدیگر را بغل کرده بودند، بعضی میرقصیدند و بعضی مات و مبهوت دیگران را تماشا میکردند، باورم نمیشد واقعا هشت سال بدبختی تمام شده باشد، و حق داشتم، جنگ تمام شد اما بدبختي نه.
نتيجه درس خواندن من در پايان ترم اول بههيچوجه رضايتبخش نبود ولي به مرور زمان داشتم راز موفقيت در امتحانها را كشف میكردم، به عکس تصورم برای نمره آوردن در ریاضی و فیزیک و شیمی لازم نبود آدم خودش را بین جزوهها و کتابهایش هلاک کند، کافی بود با چند تا ترم بالائی که حافظه خوبی داشته باشند دوست شوی و سوالهای امتحانی را از آنها بپرسی، اگر این کار به درستی انجام میشد 4/3 مشکل حل بود و برای 4/1 باقیمانده هم دیگر لازم نبود آدم خیلی به آب و آتش بزند و اینطوری شد که از ترم دوم معدل 7/14 اینجانب كه در پايان ترم اول زندگي را به كامم تلخ كرده بود گام برداشتن در جهت فتح قلهها را آغاز كرد.
زندگی در خوابگاه به انواع و اقسام تلخیها و شیرینیها آغشته بود. از آنجا که غذای سلف سرویس دانشگاه به لعنت خدا هم نمیارزید با هم اتاقیهایم قرار گذاشته بودیم هر روز نوبت یک نفر باشد که ناهار و شام درست کند. آشپزخانه هم نداشتیم، یک هیتر خریده بودیم و یک گاز پیکنیک که هر وقت خالی میشد دو نفر بر اساس یک جدول زمانی برنامه ریزی شده باید آن را برای پر کردن میبردند و یک گوشه اتاق را هم کرده بودیم آشپزخانه. حالا مشکل اینجا بود که یکی از هماتاقیهای محترم هنوز هم نمیدانم از روی تنبلی یا حواس پرتی نوبتش را فراموش میکرد و روز مربوطه را باید با نیمرو یا کنسرو تن سپری میکردیم، تذکر و این حرفها هم کارگر نبود. دوست دیگری هم داشتیم که اهوازی بود و در 90 درصد مواقع محصول آشپزیاش دال عدس تندی بود که فقط خودش میتوانست آن را بخورد!
البته گرفتاری زندگی در خوابگاه فقط به هماتاقي فراموشكار يا دالعدس تند ختم نميشد، در بين 4 نفر هماتاقيهای من كه با مقياسهای آن زمان جزو بهترين هماتاقيها محسوب ميشدند دختری بود به نام مرجان كه فيزيک ميخواند، خيلي تميز و مرتب و كمحرف بود اما يك اشكال بزرگ داشت، نميتوانست برای درس خواندنش درست برنامهريزی كند. ساعت 12 شب ميخوابيد و ساعتش را كه صدای زنگ اعصاب خردكني هم داشت ميگذاشت كه 3 صبح زنگ بزند، بعد از اينكه ساعت مربوطه از شدت تلاش برای بيداركردنش مدهوش ميشد من ساعت را خاموش ميكردم و سركار خانم را به شكل manual بيدار ميكردم، او هم غلتي ميزد و ميگفت اوهوم و دو باره ميخوابيد تا راس ساعت 7 صبح كه مثل جنزدهها از جا ميپريد و ميگفت خاك بر سرم، اين ساعت باز هم زنگ نزد!! هر چه ما 4 نفر دليل و برهان ميآورديم كه زنگ زده و تو بيدار نشدی قبول نميكرد و هي باتری ساعت و گاهي هم خود ساعت را عوض ميكرد، بعد از چند بار كه اين ماجرا تكرار شد در غياب مرجان از آن 4 نفر ديگر پرسيدم واقعا زنگ اين ساعت شما را آزار نميدهد؟ گفتند نه چندان، گفتم ولي من آنقدر عصبي ميشوم كه به سختي خوابم ميبرد، اين كه بيدار هم نميشود بدتر لج آدم را درميآورد. تقريبا به زبان بيزباني گفتند كه اين ديگر مشكل توست، من هم مشكل را اينطوری حل كردم كه وقتي همه ميخوابيدند زنگ ساعت را خاموش ميكردم و روز بعد با دلخوري تمام اعلام ميكردم كه باز ديشب از صداي زنگ ساعت نتوانستهام بخوابم، مدتي بعد مرجان ديگر به كل از 3 صبح بيدار شدن منصرف شد ومن هم بعدها در شب مهماني فارغالتحصيليمان به اين موضوع اعتراف كردم ودر پي اين اعتراف مرجان گفت اصلا نميتوانسته فكرش را هم بكند كه من بتوانم چنين اقدام آبزيركاهانهای انجام بدهم!
ماجراهای یخچالی جنبهی دیگری از زندگی خوابگاهی بود. در هر راهرو سه یخچال بود که هر کدام برای استفاده دو اتاق پیشبینی شده بود، هر هفته هم نوبت یک اتاق بود که یخچال را تمیز کند، از مراسم تمیز کردن یخچال که به جای هفتهای یکبار دو ماهی یکبار به کمک قابلمه آب جوش و سشوار انجام میشد بگذریم دزدی مواد غذائی برای خودش رونقی داشت. هر چه ماده غذائی مربوطه کمیاب تر و خوشمزهتر بود احتمال بقای یخچالیاش به صفر نزدیکتر میشد. یخچال نویسی هم برای خودش تفریحی شده بود. یکبار توی یخچال یک شیشه مربای توت فرنگی دیدم که رویش نوشته بودند لعنت بر پدر و مادر کسی که این مربا را بدون اجازه بخورد، اگر بخورید الهی کوفتتان بشود. دو روز بعد همان شیشه را دیدم که خالی شده بود و یک طرف دیگرش نوشتهبودند ما خوردیم و از مزهاش لذت بردیم، حال پدر و مادرمان خوب است و مربا هم کوفتمان نشده است! یک بار دیگر یک یادداشت روی جا تخممرغی بود به این مضمون که ساکنان محترم اتاق 309، ما به علت ناچاری تخم مرغهای شما را خوردیم، در اسرع وقت خطایمان را جبران میکنیم! من به توصیه پدرم یک قابلمه قفلدار خریده بودم و مواد با ارزش را در آن میگذاشتم، این تدبیر تا مدتی کارساز بود اما بعد از چند ماه صابون سارقین محترم به تن من هم خورد و قابلمه و محتویات آن همراه با قفل ناپدید شدند.
در خوابگاه ماه رمضان هم مراسم خاص خودش را داشت، دعاي سحر و اذان صبح را حتما بلند پخش ميكردند كه خدای ناكرده كسي از قافله دين و ايمان عقب نماند. روزهخواری با اینکه ممنوع نبود ولی آدم را معذب میکرد بخصوص که یک هم اتاقی مومن هم داشتم، به همین دلیل با خودم گفتم حالا که جبر زمانه مرا به حال خودم نمیگذارد من هم روزه میگیرم ببینم چه میشود.
روز اول با مشقت فراوان سحر بلند شدم و چند لقمه نان و پنير و چای خوردم وبه مریم ـدوست مومنم ـ گفتم واقعا خيلي برايم عجيب است كه تو اين وقت از شبانهروز ميتواني پلوميگو بخوری! خنديد و گفت بيا چند قاشق بخور، عادت ميكني، گفتم من ظهر هم نميتوانم اين غذا را بخورم چه رسد به حالا، بعد هم مجبور شدم برای پذيرفته شدن روزهام تا اذان صبح بيدار بمانم كه نماز بخوانم. ساعت 8 صبح با بيحوصلگي رفتم كلاس، بعدازظهر هم كه ديگر رسما چرت ميزدم. وقتي به خوابگاه برگشتيم مريم زولبيا باميه خريده بود، رنگينک درست كرده بود و داشت فرنی ميپخت، گفتم اينهمه تهيه تدارک براي افطار؟ آنوقت غذای اصلي چيست؟ گفت در شهر ما برای افطار همين چيزها را ميخورند با نان و پنير و سبزی، دو ساعت بعد هم شام ميخورند. شما مگر رسم ديگری داريد؟ نتوانستم راستش را بگويم و گفتم خوب ما كمي كمتر از اين مخلفات داريم و غذاي اصليمان را هم همان وقت افطار ميخوريم. گفت اينطوری كه خيلي سنگين ميشود، افطاریهای عمه زهره را به ياد آوردم و گفتم نه، ما اولش يك استكان چای نبات يا آبجوش با نبات ميخوريم، بعد كمي سوپ و بعد هم غذای اصلي، يكيـ دوتا خرما يا كمي زولبيا باميه هم به عنوان دسر، فرني و شلهزرد و حلوا و رنگينک هم يا نميخوريم يا گاهي مثل دسر ميخوريم. اگر در هر كدام آدم اندازه را نگه دارد سنگين هم نميشود. گفت خوب ديگر، هر جا يك رسمي دارند، حالا بيا با رسم ما افطار كن، بعد از افطاراوليه احساس كردم خونم از غلظت قند شبيه سكنجبين شده و نميتواند خوب بچرخد و ديگر اصلا نميتوانم بنشينم چه رسد به اينكه نماز بخوانم، دراز كشيدم و خوابم برد.
يک ساعتي خوابيدم، وقتي بيدار شدم مريم و بقيه دوستان داشتند سفره شام را ميچيدند، مريم گفت به نظرم اين گلنار بايد از فردا روزه كلهگنجشكي بگيرد، گفتم آره بابا اين روزه كلهگربهای واقعا آدم را از پا درميآورد، تازه معدهام هم دردگرفته! شام را هم خورديم و بعد از شستن ظرفها هركس مشغول كار خودش شد. من يک كتاب گرفته بودم جلويم و داشتم فكر ميكردم چرا احساس خوبي ندارم و از شنيدن ربنا روحم تازه نشده، و بعد غصهدار شدم كه اين داستان تا يكماه ادامه خواهد داشت. كمي در احوالات هماتاقيهايم دقيق شدم، ديدم دارند با سرخوشي ميگويند و ميخندند، پشت سر استادها و همكلاسيهايشان حرف ميزنند وآنها را مسخره ميكنند، در كل ماه رمضان هم يك جزئي از زندگيشان است، چيزی مثل يك عادت، خبری هم از تزكيه نفس و اين حرفها در كار نيست، با خودم فكر كردم يا ناچارم اين وضع را ادامه بدهم يا يک مريضي مصلحتي برای خودم دست و پا كنم، ياد عمه زهره افتادم كه ميگفت ماه رمضان برای روزهخورها ديرتر ميگذرد!
نيمههای ماه رمضان بود كه من و مريم بر سر عبادت بحثمان شد، عقيده داشت كه من اشتباه ميكنم و برای هر روز كه روزه نميگيرم بايد 60 روز روزه بگيرم يا كفاره بدهم و همينطوری سرانگشتي حساب كرد كه من اگر بخواهم از 9 سالگي تا حالا روزههای نگرفته را با جريمههايش بگيرم ميشود 59 سال و اگر فرض كنيم من 80 سال عمر كنم از حالا بايد بقيه عمرم را روزه بگيرم. خندهام گرفته بود اما چون مريم خيلي دختر خوبي بود و از ته دل اين حرفها را قبول داشت نخنديدم و گفتم خوب حالا فرض بگير من همين الان تصميم بگيرم جبران مافات كنم، پول هم ندارم كفاره بدهم، اصلا به عقل جور در ميآيد بقيه عمرم را روزه بگيرم؟ بعد شايد هم جوانمرگ شدم و 80 سال عمر نكردم، با توجه به اينكه ميخواستم گناهم را جبران كنم و اجل مهلت نداده تكليف چيست؟ فكری كرد و گفت نميدانم، به نظرم بايد نماز و روزه بخری! من كه بحثهای پدرم و عمه زهره را سر نماز و روزه خريدن برای پدربزرگ مرحومم به ياد داشتم ديگر نتوانستم جلوی خندهام را بگيرم. گفت چرا ميخندي؟ گفتم ببين اصلا فلسفه عبادت اين است كه آدم خودش عبادت كند و يكسري صفات نيک را در اثر اين عبادت به دست بياورد، حالا اگر قرار باشد عبادت قابل خريد و فروش باشد كه قضيه بدجوری مشكل پيدا ميكند، گفت خوب جزء احكام است ديگر، گفتم آدم كه نبايد هرچه را جزء احكام بود قبول كند، من در مورد يك بابائي كه كارش فروش نماز و روزه بوده شنيدهام كه پول كلاني از ورثه يك حاجي پولدار ميگيرد بعد دو تا صداي بيادبانه از خودش صادر ميكند و ميگويد يكي برای نمازش و آن يكي هم برای روزهاش! دهانش باز ماند و گفت دروغ است، گفتم حالا شايد هم راست باشد، بيچاره حاجي مرحوم كه در برزخ همانطور چشم به راه نماز و روزه مانده و پول هم از جيب ورثهاش رفته كه رفته! آخرش مريم گفت من نميدانم، گفتم يك چيزی بگويم تو آخرتت درست بشود، حالا ميبينم تو يك چيزهائي ميگوئي كه ممكن است آخرت مرا خراب كند، بهتر است اصلا ديگر اين موضوع را رها كنيم، گفتم نه حالا تازه يادم افتاد كه ميشود از سيستم عبادت معادل استفاده كنم، گفت اصلا معلوم هست چهميگوئي؟ گفتم مگر نشنيدهای ميگويند هركس سه روز آخر شعبان را با نميدانم چند روز از اول رمضان روزه بگيرد مثل اين است كه روزهاش را كامل گرفته؟ يا يک حديث ديگر كه ميگويد روزه نوزدهم و بيست و يكم ماه رمضان مثل روزه تمام ماه است؟ خوب حالا بيا حساب كن 59 سال با اين معادلسازی چقدر ميشود، نگاه چپي به من انداخت و گفت بروم برای افطار خريد كنم!
از بعد از این ماجرا مريم به نظرم برای حفظ آخرتش ديگر تلاش چنداني برای امر به معروف بهعمل نميآورد. يك روز داشت قرآن ميخواند كه اسمش را پيج كردند كه تلفن دارد، در حيني كه با عجله بلند شد برود يك كارت پستال از لاي قرآن به زمين افتاد، فوري آن را برداشت و روي قرآن گذاشت و رفت، نگاهي به كارت انداختم، تصويري بود از حضرت علي با چشمان درشت سبز، پوست روشن و يك هاله نوركه نشسته بود و ذوالفقار روي زانويش بود. وقتي برگشت حرف آن كارت را پيش كشيدم و گفتم راستي كي ديده كه حضرت علي واقعا اين شكلي بوده؟ گفت نميدانم، شايد هم دقيقا اين شكلي نبوده ولي خوب نقاشی است ديگر، گفتم ولي من عکسی از يک نقاشی ديدهام كه بر اساس توصيفاتي كه از حضرت علي كردهاند كشيده شده و الان در يكي از موزههای فرانسه است، آن وقتها من قاضي صلواتي را نديده بودم، برای همين نتوانستم برايش بگويم آن نقاشی دقیقا شكل كيست و مجبور شدم فقط به اين جمله اكتفا كنم كه آنقدرها هم خوشتيپ نيست. گفت عجب، ميتواني بياوری من هم ببينم؟ گفتم نه، اصلا يادم نيست كجا ديدهامش فقط ميخواستم بگويم كسي مثل تو نبايد چنين عكسهائي را به عنوان عكس بزرگان دين بپذيرد، اگر ما حضرت علي را به عنوان امام اول با همه خصوصياتي كه از بچگي تا حالا شنيدهايم قبول داريم ديگر نبايد برايمان مهم باشد كه چه شكلي بوده، حالا اينكه بيايند سر آلندلون را بگذارند روی بدن آرنولد و يك چفيه سبز و هاله نور هم به آن اضافه كنند و بگويند بزرگان دين ما از هر لحاظ سرآمد زمان خود بودهاند بيشتر عوامفريبي است، مریم دیگر چیزی نگفت و دوباره مشغول قرآن خواندن شد ولی حس کردم حرفهایم او را به فکر فرو برده، هر چند هیچوقت نفهمیدم نظر مرا قبول کرده یا نه.
در دوران دانشجوئی تا چهار ترم از شهرت چندانی برخوردار نبودم، سرم به کار خودم گرم بود، سر کلاسها هم دانشجوی سر و زبانداری محسوب نمیشدم، اما بعد از امتحان میانترم آمار شهرت قابل توجهی به دستآوردم. قضیه از این قرار بود که استاد آمار سختگیری داشتیم که به دلیل سوالات ابتکاریاش مشهور بود و در هر امتحانی یک مسئله 5 نمرهای میداد که به راحتی نمیشد حلش کرد. روز امتحان به خودم گفتم هر جور شده باید این مسئله ابتکاری را حل کنی، بالاخره هرکس باید یک جوری خودش را نشان بدهد! وآنقدر درگیر حل مسئله ابتکاری شدم که وقتی حلش کردم از شدت هیجان دو تا مسئله پشت برگه را اصلا ندیدم و چون وقت هم تمام شده بود با فراغ بال برگه را به استاد تحویل دادم.
بعد از امتحان از حرفهای بچهها فهمیدم چه دستهگلی به آب دادهام اما به روی خودم نیاوردم. اغلب همکلاسیهایم از سختی امتحان شاکی بودند و از استاد خواستند آن مسئله ابتکاری را حذف کند، او هم گفت بگذارید اول ورقهها را تصحیح کنم ببینم چه کردهاید. چند روز بعد در تابلوی اعلانات دیدم یک اطلاعیه زده و مرا به دفترش احضار کرده، با نگرانی به اتاقش رفتم، اشاره کرد بنشینم و مشغول گشتن بین ورقهها شد. وقتی ورقهام را پیدا کرد گفت هوم، پس گلنار ميم تو هستي، آفرین، در بین 40 نفر فقط 3 نفر آن مسئله را درست حل کردهاند، تو و دوتا از پسرها، ظن تقلب هم که وجود ندارد ولی این چه ورقهای است که تحویل دادهای و به پشت سفید ورقه من اشاره کرد. با شرمندگی گفتم من پشت برگه را اصلا ندیدم! گفت ببین دخترجان مهمترین عامل موفقیت در زندگی تمرکز و حواس جمع است، خلاقیت و ابتکار به تنهائی به درد نمیخورد، تو در کل 5/15 گرفتهای، اگر به درخواست همکلاسیهایت این 5 نمره را بین بقیه سوالها تقسیم کنم نمرهات میشود 5/13 که انصاف نیست، بنابراين نمرهها را همينطور كه هست اعلام ميكنم، قبل از اينكه من حرفي بزنم یکی از پسرهای فضول کلاس هم به بهانه سوال پرسیدن آمد و به نظرم شستش خبردار شد که ماجرا چیست. هفته بعد استاد سر کلاس از ما سه تا تقدیر قابل توجهی به عمل آورد و بعد از آن احساس میکردم هر جا با پسرهای کلاس روبهرو میشوم پشت سرم پچ پچ میکنند و میخندند. دو سال بعد و در جریان یک گردش علمی اعتراف کردند که قضیه را فهمیده بودند و اسم مرا گذاشتهبودند «نابغه حواس پرت»!
یک کلاس در گروه زیستشناسی بود که اغلب کلاسهای ما آنجا برگزار میشد، یک روز وقتی رفتیم سر کلاس دیدیم پسرها خیلی شاد و سرخوش به نوشته ریزی روی دیوار کلاس اشاره میکنند. بعد از کلاس و وقتی حضراتشان تشریف بردند نوشته مذکور را خواندیم: "دخترها یا خوشگلند یا دانشجو"، هر کس با عصبانیت فحشی به نویسنده داد و قرار شد یرای مقابله به مثل جملهای با همان رنگ و همان اندازه در کنارش بنویسیم و مضمون جمله مورد نظر به همهپرسی گذاشتهشد، یکی گفت بنویسیم "پسرها هم احمقند و هم دانشجو"، پیشنهادهای دیگرهم در همین سبک و سیاق بودند. دوستم گفت تو چه میگوئی؟ گفتم این جملهها همه بیادبانهاند، باید یک چیز دیگر بنویسیم، یکی از بچهها با عصبانیت گفت نه که خودشان خیلی مودبند، خدا میداند پشت سرمان چه میگویند. گفتم هر چه میخواهند بگویند ولی درست نیست ما توهین بنویسیم، همان دختر عصبانی گفت پس چه بنویسیم سرکار خانم مودب الدوله؟ گفتم خوب میتوانیم ما هم مثل خودشان بنویسیم "پسرها یا خوشتيپند یا دانشجو"، جماعت گفتند نه، بايد يك چيزي باشد كه با جمله آنها فرق داشته باشد، فكري كردم و گفتم خوب بنويسيم "پسرها یا عاقلند یا دانشجو" این جمله مقبول افتاد اما يكي از بچهها گفت خوب اگراينجوری باشد غير مستقيم گفتهايم خودمان هم بيعقليم، من از جمله قصارم دفاع كردم و گفتم نه بابا، وقتي بخوانندش بلافاصله به خودشان ميگيرند و ديگر تحليل نميكنند كه اين جمله ممكن است برای دخترها هم صدق كند! بقيه كه ديگر حوصلهشان داشت سر ميرفت تائيد كردند و گفتند حالا خودت هم آن را بنویس، دو- سه نفر کشیک دادند تا من با تلاش فراوان خطاطی را تمام کردم و شاد وخندان رفتیم بیرون. فردایش قیافه پسرها دیدنی بود، یکی ـ دو روز بعد هم دستخط مرا خط خطی کردند اما هنوز با کمی تلاش قابل خواندن بود. پنج سال بعد با یکی از همکلاسیهای همان روزها گذارمان به دانشگاه قدیمیمان افتاد و برای تجدید خاطرات سری به گروه زیست شناسی و آن کلاس کذائی زدیم، هنوز هم دیوارنوشتههایمان باقی مانده بودند.
هر چه زمان میگذشت در انجام کارهای خلاف در عرف خوابگاههای آن زمان شجاعتر میشدیم، اولش فقط يك راديوی كوچک داشتيم و یک هفته منتظر میماندیم تا ظهرهای جمعه روز هفتم بیبیسی را گوش کنیم، بعد پیشرفت کردیم و به يک راديوضبط كوچک مجهز شدیم، اگر یکوقت خدای ناکرده صدای ضبط بلند میشد و به گوش یکی از مقامات خوابگاه میرسید توقیف آن حتمی بود، به همين دليل در مراسمي مثل جشن تولد يا شب يلدا چند نفر به نوبت مامور ميشدند كشيک بدهند كه اگر سر و كله كسي از مسئولان خوابگاه پيدا شد بتوانيم زود فكری به حال مخفي كردنش بكنيم، گهگاهي هم درخواستهائي براي به امانت دادن ضبط داشتيم كه از وقتي ميرفت تا وقتي برميگشت دلمان هزار جوش ميزد كه نكند بگيرندش!
درسال سوم یک اتفاق خیلی مهم افتاد: ارتحال جانسوز، دانشگاه چند هفته تعطیل شد و امتحانات عقب افتادند. برداشت من این بود که دانشجویان محترم خیلی هم از ارتحال ناراضی نبودند، یک نکته دیگر هم بود که به نوعی به ارتحال مربوط میشد. در آن روزگاران دو واحد تربیت بدنی داشتیم، تربیت بدنی 1 آمادگی جسمانی بود و ما که همان ترم اول هم آن را برداشته بودیم سخت از آزار و اذیتهائی که به ما روا داشته بودند دلخور بودیم و تصمیم گرفتیم تربیت بدنی 2 را که در آن یک ورزش خاص را باید انتخاب میکردیم بگذاریم برای ترمهای آخر، هنوز جوهر وصیتنامه الهی سیاسی امام راحل خشک نشده بود که آنرا هم آوردند جزء واحدهای عمومی، منتها اختیاریاش کردند با تربیت بدنی2، و همه ما با میل و رغبت تمام تربیت بدنی 2 را برداشتیم.
خوابگاه ما با اینکه در شهر نسبتا گرمی واقع بود تجهیزات خنک کننده درست و حسابی نداشت، من از خانه یک پنکه آورده بودم که حداقل میتوانست نقش کفش کهنه در بیابان را بازی کند، آشپزخانه سیارمان هم در فصل گرما به بالکن منتقل میشد، یک روز عصر که به خوابگاه برگشتم مسئول خوابگاه جلویم را گرفت و گفت نگهبانی گزارش داده دیروز عصر بدون حجاب در بالکن بودهای، گفتم تذکر بدهم دیگر تکرار نشود، اگر حاج آقا (رئیس کل خوابگاهها) ببیند برای ما هم بد میشود. یادم افتاد که دیشب نوبت آشپزی من بوده، مکثی کردم و گفتم آنوقت ایشان از آن فاصله چطور تشخیص داده من هستم؟ گفت نگهبان گفته یک دختر قدبلند را توی بالکن اتاق 315 دیده، چون دیشب مریم خوابگاه نبوده فقط تو میتوانستهای توی بالکن باشی! زیرلب گفتم آفرین بر دقت نظر نگهبان، وقتی قضیه را برای دوستان تعریف کردم گفتند تازه نگهبان دیشبی عینکش را نزده بوده، بعضی وقتها میگویند نگهبان گفته یک دختر موخرمائی وچشم عسلی با قد 5/165 سانت توی بالکن اتاق فلان دیده شده!

















