وقتی به دوران بچگیام فکر میکنم قدیمیترین خاطراتم به چهارسالگیام برمیگردد، زمانی که عمه زهره هم با ما زندگی میکرد. آن وقتها عمه زهره معلم جوانی بود که هرچند از زیبائی بهره چندانی نبرده بود اما صدای قشنگی داشت و اینقدر قشنگ حرف میزد و قصه میگفت که من بیشتر وقتم در اتاق عمه زهره میگذشت.
چهار- پنج ساله بودم که پدربزرگ مادرم مرد، مراسم ختمش خیلی شلوغ بود، من که نمیفهمیدم مردن یعنی چه از اینکه تمام بچههای فامیل یک جا جمع شده بودند خیلی هم خوشحال بودم، در حیاط بزرگ خانه باباجان مرحوم میدویدیم و بلند میخندیدیم. اینقدر سر و صدا کردیم که دختر عموی مادرم با چشم گریان آمد و گفت بچهها بروید توی باغ بازی کنید، مادرم از دور صدا زد مریم تو را به خدا این زلزلهها را نفرست باغ، آنوقت یکی هم باید برود مراقب اینها باشد. چند تا دیگر از خانمهای گریان فامیل هم به حیاط آمدند و دختر عمو دست مرا که از همه به او نزدیک تر بودم گرفت و برد کنار خودش روی پله نشاند و گفت گلنارجان یک کمی کمتر داد وفریاد کنید، باباجان تازه فوت کرده و خوب نیست شما اینقدر بلند بخندید. گفتم فوت کرده یعنی چکار کرده؟ گفت یعنی رفته پیش خدا، گفتم پیش خدا کجاست؟ گفت یک جای خوب، گفتم پس چرا همه دارند گریه میکنند؟ گفت برای اینکه دیگر نمیبینندش و دلشان برایش تنگ میشود. هنوز مبهوت این حرفها بودم که دیدم همه دارند از خانه میروند بیرون، خانمهای بچهدار هم مشاوره کردند که بچهها را ببرند یا نه و بعد چون هیچکس پیدا نشد که مسئولیت نگهداری از یک فوج بچه شیطان را قبول کند قرار شد ببرندمان.
وقتی به قبرستان رسیدیم من که برای اولین بار قبر میدیدم و از جو گریه و زاری به شدت تعجب کرده بودم از مادرم پرسیدم اینجا کجاست؟ الان درست یادم نمیآید توی آن شلوغی چطور جوابم را داد اما این آشنائی با مرگ و مرده و قبرستان خیلی رویم اثر گذاشت. طوری که هنوز آن روز را به خوبی به یاد دارم. به خانه که برگشتیم از مادرم پرسیدم خدا توی آسمان است یا زیر زمین؟ مادرم با تعجب گفت توی آسمان، گفتم مگر دختر عمو نگفت باباجون رفته پیش خدا، پس چرا گذاشته بودندش توی قبر و رویش خاک ریخته بودند؟ مادرم گفت روحش رفته آسمان و بدنش را گذاشتند توی قبر، و تازه سوال و جواب در مورد روح شروع شد، مادرم که دیگر کلافه شده بود از عمه زهره خواست جواب مرا بدهد. توضیحات او هم کمکی نکرد، پرسیدم روح من کجاست؟ عمه جان گفت توی بدنت، گفتم کجای بدنم؟ گفت همه جایش، بعد سعی کرد با استفاده از عروسک موضوع را روشن کند و گفت ببین عروسک روح ندارد، گفتم پس حالا باید ببریمش قبرستان بگذاریمش توی قبر؟ گفت نه عزیزم این که از اول هم روح نداشته، این عروسک را مثل آدم درست کردهاند که بچه ها با آن بازی کنند، اگر روح داشت که میشد مثل تو، و بعد بحث رسید به آنجا که فقط خدا میتواند توی بدن آدمها روح بگذارد. من که از این قدرت اعجاب آور خدا خوشم آمده بود گفتم میشود حالا به خدا بگوئیم توی بدن عروسکم روح بگذارد؟ قبل از اینکه فرصت پرداختن به این سوال پیدا شود پدرم با یک عده مهمان از راه رسیدند و عمه زهره و مادرم را از این بحث بی پایان نجات دادند، اما من ول کن قضیه نبودم، آخرش پدرم خیلی جدی گفت تو حالا برای فهمیدن این چیزها کوچکی، وقتی بزرگتر شدی خودم همه چیز را برایت میگویم.
بعد از این ماجرا میرفتم جلوی آینه میایستادم و سعی میکردم روحم را پیدا کنم، به چشمهایم خیره میشدم، با خودم حرف میزدم و حتی خودم را به مردن میزدم، شبها هم میترسیدم در اتاق خودم بخوابم و در اتاق عمه زهره میخوابیدم، آنقدر از این بازیها درآورده بودم که برای مراسم هفته و چهلم دیگر مرا نبردند و با عمه زهره ماندیم خانه. بالاخره با گذشت زمان قضیه روح فراموش شد ولی من فهمیده بودم که چیزهائی هست که بزرگترها سعی میکنند در موردش حرف نزنند.
مدتها بود نماز خواندن عمه زهره را میدیدم و برایم سوالی پیش نیامده بود، فقط دوست داشتم با مهر و تسبیح و جانمازش بازی کنم که البته نمیگذاشت اما یک روز که عمه زهره داشت نماز میخواند حرکاتش به نظرم عجیب آمد، پرسیدم برای چه این کار را میکند و از همان روز وارد بحث بی پایان خداشناسی شدیم. اصلا نمیتوانستم خدائی را که عمه زهره در موردش حرف میزد مجسم کنم، بعد از دیگران پرسیدم، پدر و مادر و خاله و دائی و هر کس که میتوانستم سر صحبت را با او باز کنم اما هیچکس درست جوابم را نمیداد. ترجیح دادم باز هم بروم سراغ عمه زهره.
اوائل کار از حرفهای عمه زهره خوشم میآمد، بخصوص وقتی از مهربانی خدا میگفت و اینکه اگر از ته دل دعا کنم هر چه بخواهم به من خواهد داد. تا مدت ها کارم شده بود از ته دل دعا کردن و سعی میکردم نماز خواندن را هم یاد بگیرم، عمه زهره هم سخت شادمان بود که دارد برادر زاده اش را با باورهای مذهبی آشنا میکند اما این شادمانی دیری نپائید.
تازه کلاس اول را تمام کرده بودم و میتوانستم متنهای ساده را بخوانم، یک روز نشسته بودم و داشتم به راهنمائی عمه زهره معنی سوره حمد را میخواندم ، بیمقدمه گفتم عمه جان خدا خودش قرآن را نوشته؟ خندید و گفت نه، به یک فرشته گفته، فرشته هم برای پیغمبر خوانده، گفتم پس یعنی اینها حرف خود خدا است؟ گفت بله عزیزم. پرسیدم مگر شما به من نگفتید آدم نباید خودش تعریف خودش را بکند؟ قیافه عمه زهره جدی شد و من ادامه دادم پس چرا خدا اینقدر از خودش تعریف کرده؟ عمه زهره حرف را عوض کرد و مرا دنبال نخود سیاه فرستاد.
چند روز بعد دیدم مادرم دارد شیرینی و میوه توی ظرف میچیند و ظرفهای قشنگی را که برای پذیرائی از مهمانهای مهم استفاده میکرد با دستمال برق میاندازد، در حالی که یکی از شیرینیها را میبلعیدم گفتم آخ جون مهمان داریم، مادرم با قیافه جدی گفت برو به بازیات برس تو مهمانها را نمیشناسی و نباید بیائی توی اتاق. گفتم مگر کی هستند؟ گفت میآیند خواستگاری عمه زهره، پرسیدم یعنی چه؟ گفت یعنی یک آقائی با خانوادهاش میآید که اگر از عمه زهره خوشش آمد و عمه زهره هم از او خوشش آمد با هم عروسی کنند، گفتم آهان، مثل همان ها که چند وقت پیش هم آمده بودند؟ مادرم گفت آره عزیزم، حالا برو بازی کن و بگذار من به کارم برسم.
درجا دویدم اتاق عمه زهره، دیدم دارد خودش را توی آینه نگاه میکند و چند تا روسری هم روی تخت افتاده، زیاد تحویلم نگرفت اما من از رو نرفتم و توی اتاقش ماندم، وقتی مادرم آمد و در مورد لباس پوشیدن و آرایش کردن با هم حرف زدند فهمیدم که دوست دارد مهمانها او را خوشگل ببینند، به اتاق خودم دویدم و از ته دل دعا کردم عمه زهره خوشگل بشود و آقای خواستگار خوشش بیاید. این داستان چند بار تکرار شد و چند ماه بعد به عمه زهره گفتم مگر شما نمیگوئید اگر آدم از ته دل دعا کند خدا هر چه بخواهد به او میدهد؟ عمه زهره گفت بله، همینطور است، گفتم ولی من چند وقت است دارم از ته دل دعا میکنم شما عروسی کنی ولی خدا دعایم را برآورده نمیکند، عمه زهره خندید و گفت شاید مصلحت نیست و بعد نیم ساعت طول کشید که به من بفهماند مصلحت چیست، وقتی مفهوم مصلحت روشن شد گفتم خوب چرا وقتی من اینقدر دعا میکنم خدا خودش یک آقای با مصلحت نمیفرستد که با شما عروسی کند؟ مادرم هم که حرفهای ما را شنیده بود با خنده وارد اتاق شد و گفت دیدی زهره جان میگویم این بچه را به حال خودش بگذار گوش نمیکنی، حالا جواب سوالهایش را بده.
وقتی 9 ساله شدم عمه زهره اعلام کرد که به سن تکلیف رسیدهام و دیگر باید نماز بخوانم، روزه بگیرم و موهایم را نامحرم نبیند. یک چادر نماز هم برایم دوخته بود که آنرا با یک روسری کوچک گلدوزی شده به من داد و گفت به جز پدر، پدربزرگ، عمو و دائی همه برایم نامحرم هستند و باید جلویشان آن روسری را سرم کنم. دیگر هم نباید بدون روسری بروم توی کوچه. البته این حرفها برایم تازگی نداشت چون عمه خانم قبل از تولد 9 سالگیام کمی زمینه چینی کرده بود اما از آنجا که پدر و مادرم توجه چندانی به این قضیه نداشتند خودم هم آن را جدی نگرفته بودم. نماز را میخواندم اما زیر بار روسری سر کردن نمیرفتم، اصلا یکی از تفریحاتم این بود که با همبازیهایم در خیابان خلوت و پر درخت پشت خانهمان بدویم و از وزش باد در بین موهایمان لذت ببریم، به همین دلیل هم دوست داشتم موهایم بلند باشد.
بعد از چند روز عمه زهره گفت تو هر روز داری گناه میکنی که روسری سر نمیکنی و بی روسری به کوچه یا مدرسه میروی، گفتم خوب هیچ کس روسری سرش نمیکند، گفت همه اشتباه میکنند، وقتی خدا گفته کاری را باید بکنید و شما آن کار را نمیکنید گناه میکنید و خدا شما را برای این گناه ها تنبیه میکند، از اینجا بود که یواش یواش ترس از خدا به جانم ریخت، گفتم خدا چطور این همه آدم را یکییکی میپاید که ببیند کی گناه میکنند؟ عمه زهره گفت خدا مثل آدمها نیست که نتواند هر کاری را انجام بدهد، او هر کاری بخواهد میتواند انجام بدهد. آدمها را هم هر جا باشند میبیند و اینطور شد که من تا مدتها در دستشوئی و حمام از خدا خجالت میکشیدم! چند روزی هم به خاطر ترس از خدا و جهنم روسری سر کردم ولی خیلی زود لذت زلف بر باد دادن بر خدا ترسی غلبه کرد و دوباره روسری رفت گوشه کشو و موعظههای عمه زهره شروع شد.
در خانه ما انواع و اقسام مجله و روزنامه پیدا میشد، از کیهان بچهها و زن روز گرفته تا پیک و کیهان و اطلاعات و هر کس به فرا خور احوالش چیزی میخواند، کیهان بچهها هفتگی بود و من همان روز اول همهاش را میخواندم و روزهای بعد میرفتم سراغ روزنامهها که اغلب هم چیزی از آنها نمیفهمیدم، پدرم به خواندن صفحه حوادث علاقه داشت و هر وقت آنرا میخواند از فراوانی جرم و جنایت ابراز تاسف میکرد. یک از عمه زهره پرسیدم مگر این کارها که توی روزنامهها مینویسند گناه نیستد؟ گفت البته که گناهند، گناهان بزرگی هم هستند، گفتم مگر اینها از خدا نمیترسند که اینطور گناه میکنند؟ عمه زهره گفت اينها هم مثل تو هستند كه از خدا نميترسي و روسری سر نمیكنی، خدا اينها را هم تنبيه میكند. دوباره خدا را در حال تنبيه گناهكاران مجسم كردم و ترسيدم، گفتم آخر من فقط روسری سرم نميكنم و به كسی كاری ندارم ولي كسی كه آدم ميكشد يك نفر را كشته ديگر. عمه زهره گفت خوب هر كس گناهش بزرگتر باشد تنبيهش هم شديدتر است و بعد وارد بحث طبقات مختلف جهنم و بهشت شديم، آخرش من گفتم آهان، يعني مثلا من و مامان و بابا ميرويم طبقه اول جهنم و اين جنايتكارها میروند زيرزمين هفتم؟ گفت نه عزيزم، كي گفته شما به جهنم میرويد، خدا بخشنده و مهربان است و هر وقت كه توبه كنيد و ديگر گناه نكنيد شما را ميبخشد، وقتي قضيه توبه هم خوب شكافته شد نفسي به راحتي كشيدم و گفتم چه خوب، پس حالا بي روسری ميروم بيرون و بعدها كه اندازه شما شدم توبه ميكنم! اما دست سرنوشت مجال نداد و خيلي قبل از زماني كه برای خودم در نظر گرفته بودم و بدون توبه مجبور شدم روسری كه هيچ، انواع مختلف مقنعه را سر كنم.
کلاس چهارم دبستان بودم که انقلاب شد، اصلا نمیفهمیدم چه خبر است، فقط از اینکه اعتصاب بود و مدرسه نمیرفتم خوشحال بودم، پدر و مادرم هر شب با دقت رادیو گوش میکردند و از خمینی حرف میزدند، آمدن خمینی را از تلویزیون دیدم ولی نفهمیدم چرا آن همه آدم برای آمدنش جمع شده بودند، این را از پدرم پرسیدم گفت چون دوستش دارند. گفتم اینکه قیافهاش خیلی اخمو و ترسناک است، من که دوستش ندارم، بیشتر از او میترسم. پدرم خندید و گفت بعدأ که بزرگ شدی میفهمی که نباید از روی قیافه آدمها در موردشان حرف بزنی. و البته وقتی بزرگ شدم پدرم اعتراف کرد که حق به جانب من بوده است!
کلاس پنجم را در بی نظمیهای بعد از انقلاب همانطور بی حجاب طی کردم اما از اول راهنمائی دیگر حجاب اجباری شد. از آن روسری کرم رنگ به شدت بدم میآمد اما عمه زهره معتقد بود خیلی هم خوب است، با دلخوری میگفتم ولی من وقتی این دستمال بدترکیب را سرم میکنم زشت میشوم، عمه جان میگفت خیلی هم خوشگل میشوی، اینطوری خدا هم دوستت دارد و به بهشت میروی، میگفتم من بهشت نمیخواهم، میخواهم همینطوری که توی خانه هستم بروم مدرسه، دوستانم هم کمابیش مثل خودم بودند، وقتی از مدرسه بیرون می آمدیم روسریهایمان را بر میداشتیم و آزادانه توی کوچه میدویدیم ولی کم کم این کار هم غیر ممکن شد.
به مرور زمان در نماز خواندن هم تنبل شدم، از اينكه تا تكان میخوردم وقت نماز شده بود و بايد وضو میگرفتم و نماز میخواندم خوشم نميآمد، بخصوص از نماز صبح بیزار بودم. عمه زهره سعی داشت هر طور شده مرا وادار کند نماز بخوانم، برایم جایزه میخرید، میگفت مثل فرشتهها میشوم و به بهشت میروم اما فايده نداشت، آخرش یک روز گفتم عمه جان میدانی چیست من از این وردهای عربی بدم میآید، اصلا نمیفهمم چرا هی باید اینها را تکرار کنم، دعاهایم هم که برآورده نمیشود، دیگر نمیخواهم نماز بخوانم، خدا هم هر کار دلش میخواهد بکند.
ماه رمضان هم برای خودش داستانی داشت، پدر و مادرم تا قبل از انقلاب روزه نمیگرفتند اما در اثر موعظههای عمه زهره که اصرار داشت برای اینکه من مذهبی بار بیایم باید پدر و مادرم هم نماز بخوانند و روزه بگیرند وقتی من 11 ساله بودم و ماه رمضان هم به تابستان افتاده بود تصمیم گرفتیم روزه بگیریم. روز اول نیم خواب و نیم بیدار چند لقمه سحری خوردم و خوابیدم، نزدیک ظهر به شدت گرسنه شده بودم، عمه جان معتقد بود باید تحمل کنم تا حال کسانی را که غذا ندارند بخورند درک کنم، بعد از ظهر همه خوابیدند ولی من خوابم نمیبرد، آخرش دیدم طاقت نمیآورم، به آشپزخانه رفتم و دیدم مربای آلبالوئی که مادرم صبح پخته بود نسبتأ سرد شده و آماده خوردن است، از توی یخچال نان و کره را درآوردم و یک شکم سیر نان و کره و مربا خوردم، آنقدر خوشمزه بود که هنوز که هنوز است مزهاش را به یاد دارم، بعد هم یک لیوان بزرگ شربت آلبالو درست کردم و با عجله سر کشیدم و پس از تکمیل نافرمانی دینی رفتم خوابیدم، وقتی بیدار شدم عمه زهره گفت نمازت را خواندهای؟ گفتم نه هنوز، گفت پس زود باش وگرنه ممکن است ضعف کنی و دیگر نتوانی نماز بخوانی، با بی میلی وضو گرفتم و به جای حمد و سوره با خدا فارسی حرف زدم، از اینکه روزهام را شکسته بودم معذرت خواستم و اعلام کردم گرسنه ماندن خیلی از بندههای خدا تقصیر من نیست که لازم باشد من گرسنگی بکشم که حالشان را درک کنم و اضافه کردم وقتی میتوانی هر کاری را انجام بدهی بهتر است به جای اینکه دستور بدهی همه روزه بگیرند به گرسنهها غذا برسانی! آخرش هم گفتم من دوست ندارم عربی نماز بخوانم این نماز فارسی را میخواهی قبول کن نمیخواهی نکن.
سر افطار عمهجان سعی میکرد حسابی از من پذیرائی کند اما من بدون خجالت و با خونسردی اعلام کردم که روزه نیستم، قیافهاش به شدت متعجب شد، گفت تو کی روزهات را خوردی؟ گفتم وقتی همهتان خواب بودید. گفت عیبی ندارد، حالا امروز شیطان گولت زد فردا روزهات را کامل میگیری. گفتم نه ربطی به شیطان نداشت من خودم خیلی گرسنهام شد، دیگر هم نمیخواهم روزه بگیرم، دلم نمیخواهد نصفه شب که وقت خواب است بلند شوم غذا بخورم و ظهر که وقت غذا خوردن است بخوابم، پدرم به صدای بلند خندید و گفت آفرین به آدم چیز فهم، گلنار درست میگوید، من هم دیگر روزه نمیگیرم، روزه برای کسی خوب است که بیکار باشد، آدم پاک از کار و زندگیاش میافتد! عمه زهره اوقاتش تلخ شد و گفت داداش اقلا جلوی گلنار این حرف را نمیزدید. پدرم چشمکی زد و گفت دخترم دیگر بزرگ شده، خودش عقلش میرسد چکار کند.
در پایان ماه رمضان عمه زهره اعلام کرد که قصد داشته اگر من تمام روزههایم بگیرم برایم یک ساعت مچی بخرد اما چون من اصلا روزه نگرفته بودم ساعت را نمیخرد، شانههایم را بالا انداختم و گفتم خوب نخر، به بابا میگویم برایم ساعت بخرد، عمه جان گفت پدرت که به هر حال برایت ساعت میخرد اما من چون میخواستم به عنوان جایزه برایت ساعت بخرم اگر روزه میگرفتی از داشتنش خوشحالتر میشدی، فکری کردم و گفتم پس یعنی حالا میخواهی دل مرا بسوزانی که روزه نگرفتهام؟ روزهای که جایزه داشته باشد به درد خدا نمیخورد که، تازه جایزهاش را هم باید خود خدا بدهد. با تعجب نگاهم کرد، انگار اصلا انتظار نداشت چنین حرفی بزنم.
هر چه بزرگتر ميشدم به نظرم زندگي سختتر ميشد. همه چيز عوض شده بود، ديگر نميشد هر چه ميخواستي بخری، خيلي چيزها يا اصلا نبود و يا كيفيتش به شدت پائين آمده بود، از شامپو و خميردندان و دستمال كاغذی گرفته تا ليوان و استكان و قند و چای. من برای اينكه بتوانم موهای بلندم را راحت بشويم و شانه كنم از نرم كنندهای به نام كنزيل استفاده ميكردم، تا مدتي كه اصلا نبود و بعدها هر وقت مادرم كنزيل ميخواست بايد يك خميردندان و مسواک به دردنخور هم همراهش ميخريد. آخرش هم من عطای موی بلند را به لقايش بخشيدم و با كوتاه كردن موهايم از خيلي از دردسرهايش راحت شدم.
كوپن و دفترچه بسيج اقتصادی هم كه از ملزومات زندگي شده بود، گاهگاهي پدرم با مقداری قند و شكر و يك دست ليوان كلفت با ته رنگ سبز يا آبی به خانه میآمد و در جواب مادرم كه از بدتركيبی آنها شاكی بود ميگفت با دفترچه میدادند من هم گرفتم ديگر، هر از گاهي چند مادرم اين اجناس دفترچهای به دردنخور را به كسی ميبخشيد اما اغلب به پدرم ميگفت تو را به خدا ديگر اين آشغالها را نخر اما پدرم كه معتقد بود شايد وضع از اين هم كه هست بدتر شود و همين آشغالها هم بعدأ به دردمان بخورند در تهيه اجناس دفترچهای ثابت قدم بود.
جنگ هم بود ولي چون شهر ما از جبهه دور بود به جز آنچه از راديو و تلويزيون میديديم و ديدن عده ای از مهاجرين جنگي كه آن روزها به نام جنگزده خوانده میشدند با جنگ سر و كاری نداشتيم. گاهي هم توی مدرسه كاموا ميدادند كه براي رزمندگان اسلام لباس ببافيم، من يك شال پشمي بلند بافتم و بعدها هر جا برای شركت در امتحان ورودی يا استخدام شرح حال با تكيه بر نكات عقيدتي و اسلامي میخواستند يك جوری اين «مشاركت در تهيه مايحتاج رزمندگان اسلام» را در آن میگنجاندم! و البته تشييع جنازه شهدا هم بود كه ماهي يكبار مدرسه را تعطيل میكردند كه برويم تشييع جنازه و من نيمههای راه با چشم گريان به بهانه ضعف كردن به خانه برميگشتم و گريهام تا يكی – دو ساعت ادامه داشت. حرفهائی كه آن زمان در مورد لزوم جنگ ميزدند مرا قانع نميكرد و شعارهای آن روزها و صدای نحس آن گوينده راديو كه بعد از يك مارش نحستر از صدای خودش در مورد عمليات جنگي و پيروزیهای رزمندگان حرف میزد از بدترين خاطرههای زندگيام هستند.
یکی از سرگرمیهای اصلی من کتاب خواندن بود، هر کتابی به دستم میرسید میخواندم، مادرم كه خودش هم خيلی اهل مطالعه بود (و هنوز هم هست) تا جائی که توانسته بود برایم كتاب خریده بود، تیستو سبز انگشتی، هایدی، کوههای سفید، شهر طلا و شهر سرب و از این قبیل کتابها، اما من گاه گاهی کتابهای خودش را هم میخواندم و لبه تیغ سامرست موآم بد جوری نظرم را جلب کرده بود. احساس میکردم چقدر حق به جانب لری است، بخصوص آنجا که رفته بود در یک صومعه مانده بود و به کشیش که سعی میکرد او را به شرکت در مراسم دعای روزانه تشویق کند گفته بود اینکه خدا انسان ها را آفریده دلیل نمیشود که هر روز دعا کنیم و از او تشکر کنیم. مثل این است که بگوئیم بچهها باید هر روز از پدر و مادرشان برای اینکه به آنها غذا میدهند و ازشان مراقبت میکنند تشکر کنند، این وظیفه پدر و مادرهاست که زندگی بچههایشان را تامین کنند. بعدها این کتاب را چندبار خواندم و هر بار از اینکه بالاخره آخر و عاقبت لری معلوم نشد متاسف شدم. چند کتاب دیگر هم از سامرست موآم خواندم ولی هیچکدامشان برایم جذابیت لبه تیغ را نداشتند.
عمه زهره كماكان در امر موعظه فعال بود و يكسری كتاب با مضمون زندگي پيامبران و معصومين و داستان راستان را داده بود كه من بخوانم، من هم همه را خواندم اما بحثهای بعد از اين كتابخوانیها كمكم روابط من و عمه زهره را سرد ميكرد. ماجرا از داستان زندگي سليمان شروع شد، من توی يكي از كتابهای مادرم خوانده بودم كه سليمان يک سرداری داشته به نام اوريا و اين جناب هم همسر بسيار زيبائي داشته كه سليمان عاشقش شده، بعد حضرت سليمان پيامبر اوريا را به جنگی فرستاده كه ميدانسته حتما كشته ميشود و خودش با سركار خانم ازدواج كرده. آخرش هم با يک توبه ماجرا حل و فصل شده رفته پي كارش. در كتاب عمه زهره اين قسمت سانسور شده بود ومن همه را مو به مو برايش تعريف كردم و گفتم خوب اينكه پيغمبر بوده چنين كاری كرده مردم عادی ديگر تكليفشان روشن است! و عمه زهره سخت اوقاتش تلخ شد. يک روز ديگر بعد از خواندن زندگينامه چند تا از امامان شيعه گفتم عمه جان من نمیتوانم باور كنم اين امامهای معصوم كه همه چيز را از قبل ميدانستند گول خلفای عباسي را بخورند و دستيدستي خودشان را به كشتن بدهند، اغلبشان هم كه يا زهر خوردهاند يا با توطئه كشته شدهاند، مگر نميتوانستند زهر نخورند يا گرفتار توطئه نشوند؟ عمه زهره گفت بگو استغفرالله، اين حرفها چيست كه ميزني؟ گفتم حالا شما جواب مرا بدهيد، چرا اين امامها در سنين جواني خودشان را به كشتن ميدادند؟ او هم گفت خواست خدا بوده و وقتي من پرسيدم چطور خدا ميتوانسته سر معصومين خودش اين بلاها را بياورد ولي نميتوانسته جلوي ظلم خلفای عباسي را بگيرد فرياد عمه زهره به آسمان رفت و من هم فرار را به قرار ترجيح دادم.
دوازده ساله بودم که عمه جان لازم دید غسل کردن را به من یاد بدهد، اول از مادرم پرسید یادش دادهای چطور غسل کند؟ و وقتی دید مادرم در این زمینه به شدت کوتاهی کرده احساس وظیفه کرد که این مهم را به انجام برساند، یک روز گفت گلنار جان بیا امروز با هم برویم حمام غسل کردن یادت بدهم، گفتم غسل کردن دیگر چیست؟ عمه زهره سعی کرد با سادهترین زبان ممکن غسل کردن و دلیلش را برایم توضیح بدهد، یکی دوتا کتاب احکام هم داد که بخوانم که بعد از بس در مورد اراجیفی که در آن کتابها نوشته بود از او سوال کردم از این کارش پشیمان شد. اما در مورد با هم حمام رفتن اصلا زیر بار نرفتم، گفتم دوست ندارم با کسی حمام بروم، از او اصرار و از من انکار تا اینکه بالاخره تسلیم شد و غسل کردن را به شکل توصیفی و با یک کتاب مصور برایم شرح داد. وقتی حرفش تمام شد گفتم این غسل کردن هم عجب کار مسخرهایست، خوب وقتی دوش آب هست و آدم میتواند به این خوبی تمام تنش را بشوید چه کاری است که اول سر و گردن را بشوید، بعد نیمه راست و بعد نیمه چپ؟ حالا اصلا اگر وقتی داری نیمه راست را میشوئی آب به نیمه چپ هم ریخت چی؟ آخرش عمه زهره مستاصل گفت ببین دستور خدا است که باید اینطوری خودت را بشوئی و گرنه پاک نمی شوی. با عصبانیت گفتم من با اینهمه شامپو و صابون خودم را میشویم، حالا اگر خدا فکر میکند من پاک نمیشوم دیگر نمیدانم باید چکار کرد. عمه زهره گفت خوب همانطور که خدا گفته باید خودت را بشوئی، تازه هر روز هم که نمیخواهد اینکار را بکنی، ماهی یک دفعه است دیگر، بالاخره گفتم باشد، اینکار را میکنم و عمه جان انگار باری از روی دوشش برداشته باشند نفسی به راحتی کشید اما غسل کردن من دو ماه بیشتر دوام نکرد.
مدتي بعد از تيره شدن روابطمان عمه زهره به قول خودش مرا بخشيد و باز دو تا کتاب به من داد و گفت به جای آن همه کتاب داستان و رمانهای مامانت که مناسب سن تو نیست اینها را بخوان، یکی معاد بود و دیگری استعاذه، هر دو از آیت الله دستغیب، من هم با جدیت تمام آن دو کتاب را خواندم و در حال حاضر از عمه زهره خيلي ممنونم كه باعث شد با خواندنشان در سن 13 سالگی از دین و ایمان به طور کلی بیزار شوم، بعد از خواندن آن كتابها یک شب به مادرم گفتم یعنی خدا واقعا اگر نامحرم موی آدم را ببیند آدم را از موهایش آویزان میکند یا اگر گناه بکنی اینطوری شکنجهات میدهد؟ مادرم گفت نه خدا مهربان است و این کارها را نمیکند، گفتم پس اینها چیست که توی این کتابها نوشتهاند؟ گفت ببین هیچکدام از نویسندههای این کتابها از آن دنیا نیامدهاند و هیچکدامشان هم مستقیم با خود پیغمبر حرف نزدهاند. هر کس برای خودش هر چه را فکر میکرده درست است نوشته، حالا معلوم نیست واقعا خدا چه میگوید، خدا فقط میخواهد آدمها دروغ نگویند، پشت سر کسی حرف نزنند، به دیگران کمک کنند و خوب باشند، مهم نیست که موی تو را نامحرم ببیند یا نبیند، خودت وقتی بزرگتر شدی میتوانی تشخیص بدهی کجا لازم است روسری سرت کنی و کجا لازم نیست. گفتم پس این حرفهای عمه زهره درست نیست؟ گفت عمه زهره خیلی مذهبی است و واقعا به حرفهائی که میزند اعتقاد دارد، ما هم باید به او و اعتقادش احترام بگذاریم ولی مجبور نیستیم مثل او زندگی کنیم. تو هم اینقدر با او کلکل نكن، حرفش را گوش کن و بعد هر جور خودت فکر میکنی درست است رفتار کن یا از من و پدرت بپرس که چه کاری درست است. گفتم یعنی اشکالی ندارد غسل نکنم؟ گفت نه، من هم غسل نميكنم، منتها چون عمه زهره اصرار داشت اين كار را به تو ياد بدهد من هم چيزي نگفتم. غسل کردن مال هزارسال پیش بوده که در عربستان مردم نه حمام داشتهاند و شامپو و صابون، حالا که تو میتوانی هر وقت دلت خواست دوش بگیری لزومی ندارد غسل کنی. گفتم پس فقط دروغ نگویم و پشت سر کسی حرف نزنم کافی است که به جهنم نروم؟ مادرم خندید و گفت اصلا کاری به بهشت و جهنم نداشته باش، تو باید خوب باشی چون انسانیت یعنی خوبی و کار درست انجام دادن، نباید دروغ بگوئی چون دروغ گفتن بد است نه اینکه به خاطر ترس از جهنم و عشق بهشت دروغ نگوئی، احساس کردم چقدر حرفهای مادرم بیشتر از حرفهای عمه زهره به دل مینشیند.
کمکم دیدم کار به این سادگیها هم که من خیال میکردم نیست، در مدرسه یک معلم پرورشی داشتیم که معلم دینیمان هم بود. یک روز سر کلاس گفت بچهها کی سوره نور را از حفظ است؟ چند نفر دستهایشان را بلند کردند. نگاهی به من کرد و گفت گلنار تو سوره نور را از حفظ نیستی؟ گفتم نه، گفت حیف است تو که در مسابقه اطلاعات عمومی مدرسه اول شدی سوره نور را حفظ نباشی، تا هفته آینده حفظش کن. من هم با مدیر مدرسه صحبت میکنم که به آنهائی که قرآن حفظ کنند سر صف جایزه بدهیم. گفتم مگر نباید آدم قرآن را برای خدا حفظ کند؟ نگاه عمیقی به من انداخت و گفت خوب بله، اما جایزه دادن باعث می شود بچهها تشویق شوند و بهتر قرآن را حفظ کنند. دیگر جلوی زبانم را گرفتم و نپرسیدم اصلا چه لزومی دارد آدم قرآن را حفظ کند.
وقتی قضیه را برای مادرم تعریف کردم گفت دیگر سر کلاس از این حرفها نزن، اگر هم کسی پرسید تو یا خانوادهات نماز میخوانید بگو بله، گفتم یعنی دروغ بگویم؟ مگر دروغ بد نیست؟ پدرم هم وارد بحث شد و گفت بله دروغ بد است در صورتی که اطرافیانت آدمهای درستی باشند، اینهائی که توی مدرسه معلم دینی و پرورشی هستند کارشان این است که از بچهها حرف بکشند که کی توی خانه چکار میکند، اگر از دهانت در بیاید که نماز نمیخوانی یا تو و مادرت جلوی نامحرم روسری سر نمیکنید برای همهمان بد میشود. سر شام باز هم این موضوع پیش کشیده شد و این بار عمه زهره هم وارد بحث شد و گفت دروغ در هر حالتی بد است، درستش این است که شما نمازتان را بخوانید و محرم و نامحرم را هم رعایت کنید که مجبور نباشید دروغ بگوئید. پدرم اوقاتش تلخ شد و گفت نخیر اصلا هم اینطور نیست. نماز و حجاب رابطه بین بنده و خدا است، ربطی به مدرسه ندارد، همین که این دخترهای معصوم مجبورند روزی هشت ساعت توی این لباسهای دست و پاگیر سر کنند بسشان است، دیگر لازم نیست جلوی پسر عمو و پسر دائی پانزده سالهشان هم چادر چاقچور کنند. عمه زهره با عصبانیت گفت داداش خدا بیامرزد پدر و مادرمان را که زود رفتند و مرا مجبور کردند زیر سایه شما زندگی کنم. شما دیگر دارید کفر میگوئید. پدرم با خونسردی گفت نه زهرهجان همین دین و ایمانت مجبورت کرده زیر سایه من زندگی کنی، وگرنه هم کار میکنی و حقوق میگیری و هم از مال مرحوم پدرمان آنقدر به تو رسیده که بتوانی یک خانه بخری و مستقل زندگی کنی و هر چه دلت میخواهد دعا و نماز بخوانی. عمه زهره شامش را ناتمام رها کرد و رفت.
بعد از عمل اعتراضی عمه زهره مادرم به پدرم گفت به نظرم دیگر باید خانه را عوض کنیم، پدرم گفت حیف است این خانه را با این حیاط بزرگ بفروشیم، مادرم جواب داد بله ولی ظاهرأ زهره شوهر بکن نیست، دیگر هم سخت است با هم زندگی کنیم، اگر بگردیم می توانیم یک خانه دو طبقه حیاط دار پیدا کنیم و زهره برود سر خانه زندگی خودش، پدرم گفت باید با خودش هم حرف بزنم، شاید فکر کند میخواهیم از سر خودمان بازش کنیم، مادرم گفت نه، فکر نمیکنم اینطور باشد، بنده خدا ده سال است دارد بین قوم کافرین زندگی میکند، مرا که اصلا قبول ندارد، امیدش به گلنار بود که حالا میبیند او هم هدایت پذیر نیست! پدرم گفت ای لعنت به این دین و ایمان که شده اسباب جدائی بین خواهر و برادر، من نمیفهمم چرا زهره اینطوری شد، مادر خدابیامرزمان نمازی میخواند و روزهای میگرفت اما کاری به هیچکس نداشت، حتی به من نمیگفت نماز بخوان. حالا این دختر برایمان شده حجت الاسلام.
چهار پنج ماه بعد به یک خانه دو طبقه نقل مکان کردیم و عمه زهره رفت طبقه دوم. به نظرم از وقتی سی سالگیاش را پشت سر گذاشته بود کمی بد اخلاق شده بود، یک ماشین هم برای خودش خریده بود و دیگر عملا کاری به کار هم نداشتیم، اوائل جمعهها میآمد پائین و با ما ناهار میخورد، بعد کمکم نیامد. برای خودش سرگرمیهای جدید پیدا کرده بود، جلسه قرآن میگذاشت و مهمانیهای مذهبی میداد، به من هم گفته بود اگر دوست داشته باشم میتوانم در جلساتشان باشم که من اصلا دوست نداشتم، هر وقت هم که میرفتم خانهاش بالاخره یک اختلاف نظری پیدا میکردیم. یک روز مادرم آش پخته بود و یک کاسه آش داد که ببرم برای عمه زهره، بردم و عمه جان گفت گلنار بنشین کمی با هم حرف بزنیم، وبعد گفت تو دختر خوبی هستی و حیف است به خاطر خوشیهای دنیا آخرتت را خراب کنی، بیا و نمازت را بخوان، روزههایت را بگیر و جلوی نامحرم روسری سر کن، به جای این کتابهای به درد نخوری هم که میخوانی قرآن و نهج البلاغه بخوان. گفتم باور کنید من تمام تلاشم را کردم که این کارها را بکنم اما به دلم نمینشیند. گفت خوب نکته همین جاست، همه چیز که نباید مطابق میل تو باشد، تو بنده خدائی و هر چه خدا گفته باید انجام بدهی، ولو اینکه خوشت نیاید. گفتم ولی من فکر نمیکنم نماز نخواندن و روسری سر نکردن من برای خدا اهمیتی داشته باشد. اگر خدا واقعا میخواست موی زن را کسی نبیند اصلا زن را کچل یا روسری سرخود میآفرید. عمه زهره با اوقات تلخی گفت این حرفها را مادرت یادت داده، خودش که هیچ، دخترش را هم دارد جهنمی میکند. گفتم نه، مادرم چیزی یادم نداده، این حرفها به فکر خودم رسیده، بعد هم اگر قرار باشد آدم با یک نماز نخواندن و روسری سر نکردن جهنمی بشود که نصف بیشتر مردم دنیا باید بروند جهنم.
وقتی برگشتم خانه دیدم عمو بهرام از تهران آمده و دارد با مادرم احوالپرسی میکند، عمو بهرام دو سه سالی از پدرم کوچکتر بود و به دلیل شغلش زیاد سفر میکرد. من خیلی دوستش داشتم چون هر دفعه میآمد علاوه بر اینکه چند تا کتاب خواندنی برایم میآورد کلی هم تعریفم را میکرد و آنقدر با من حرف میزد که صدای اعتراض پدرم را در میآورد. با دیدن عمو بهرام زبانم باز شد و تمام آنچه بین من و عمه زهره گذشته بود را بی کم و کاست تعریف کردم، عمویم خندید و گفت خدا رحم کرده این زهره خودش بچه ندارد و گرنه در فرآیند بهشتی کردن بچه خدا میداند چه بلائی به سرش میآورد، بعد رو کرد به مادرم و گفت شما چه صبری داشتی که ده سال با این خواهر ما سر کردی، من جای خدا بودم به پاداش همین صبوریات یک راست میفرستادمت بهشت، مادرم خندید و گفت اگر اینطور بشود که خوب است، میترسم نظر خدا بیشتر به نظر زهره نزدیک باشد تا شما!
وقتی دبیرستانی شدم دیگر تناقض بین خانه و مدرسه برایم جا افتاده بود، یاد گرفته بودم کجا و چطور باید دروغ گفت، گاهی هم در مراسم نماز مدرسه شرکت می کردم ولی بعدش به شدت از خودم بدم میآمد. سال دوم دبیرستان یک دبیر بینش اسلامی داشتیم که خیلی سعی میکرد به زبان خوش مذهبیمان کند. یک بار سر کلاس صحبت قرآن را پیش کشید و گفت خیلی مهم است که معنی قرآن را بفهمید نه اینکه فقط طوطیوار از رویش بخوانید. من گفتم من که هر چه میخوانم معنیاش را نمیفهمم و برایش گفتم که مگر وقتی خدا میخواسته آدم را بیافریند با فرشتهها مشورت نکرده و فرشته ها نگفته اند چرا می خواهی موجودی بیافرینی که در زمین فتنه راه بیاندازد؟ گفت بله، درست است. پرسیدم یعنی از اول قرار بوده آدم به زمین برود، پس چرا یک جای دیگر می گوید آدم را به دلیل نافرمانی اش از بهشت بیرون راندیم؟ گفت خیلی خوب است که تو اینقدر دقت کرده ای ولی فهمیدن قرآن کار هر کسی نیست، این که شما همینطوری میخوانید ظاهر قرآن است، باطنش را باید توی تفسیر قرآن بخوانید و من حتی با خواندن تفسیر قرآن هم هیچوقت فرق ظاهر و باطنش را نفهمیدم. داستان جوی شیر وعسل و حوری و شرابا طهورا هم که دیگر گفتن ندارد.
الان یادم نمیآید مبتکر طرح کاد کی بود ولی هر شیر پاک خوردهای که بود از کلاس اول تا سوم دبیرستان یک روز کامل ما را صرف خیاطی و بافتنی و آشپزی کرده بود. به نظرم خیلی مسخره بود که از هشت صبح تا دوی بعداز ظهر میرفتیم، الگو میکشیدیم و کوک میزدیم و مثلا لباس میدوختیم، وقت الگو کشیدن که از بس مسخره بازی در میآوردیم معلم بیچاره را کلافه میکردیم، آخرش با هزار بدبختی میرساندمان به مرحله کوک زدن و بقیهاش را میگفت ببرید خانه بدوزید. در خانه هم معمولا مادرها جورمان را میکشیدند، یک روز که من و دو تا از دوستانم دیگر شورش را درآورده بودیم صدای خانم معلم درآمد و گفت گلنار اگر یک دفعه دیگر حواس بچهها را پرت کنی باید پدر یا مادرت به مدرسه بیایند. از رو نرفتم و گفتم من که کاری نکردم، فقط داشتم میگفتم این الگوی دامنی که نازنین کشیده شکل خمره است. گفت دخترجان حواست را جمع کن، اگر الان خیاطی یادنگیری پس فردا باید برای دوختن یک زیپ هم محتاج دیگران باشی، گفتم یعنی حتما همه باید خیاطی یاد بگیرند؟ من از خیاطی خوشم نمیآید. با لحن مشفقانهای گفت هر دختری باید خیاطی بلد باشد که فردا که رفت خانه شوهر بتواند خودش لباسش را بدوزد، و همانطور که داشت از مزایای بلد بودن خیاطی میگفت فکری به ذهنم رسید و نا خودآگاه خندهام گرفت، خانم معلم خندهام را که دید گفت مگر دارم جک میگویم که میخندی؟ گفتم نه اصلا به حرف شما نخندیدم و خلاصه کار به جائی کشید که مجبور شدم اعتراف کنم داشتم فکر میکردم اگر قرار باشد هرکس هر چه را نیاز دارد خودش تهیه کند باید برایمان کلاس دامپروری و شیردوشی و کشاورزی هم بگذارند چون پس فردا که شوهر کردیم باید یک گاو و چند تا مرغ و خروس بخریم که شیر و ماست و تخم مرغمان را تهیه کنیم و یک مزرعه هم داشته باشیم که تویش سیب زمینی پیاز و سایر مایحتاجمان را بکاریم، این حرف که از دهانم درآمد کلاس از صدای خنده بچهها منفجر شد و صورت خانم معلم به رنگ شاتوت درآمد. با عصبانیت گفت هفته دیگر حق نداری پایت را توی کلاس بگذاری مگر اینکه قبلش پدر یا مادرت بیایند مدرسه. کمی هول برم داشت اما از اینکه توانسته بودم کل کلاس را به چنان خندهای بیندازم احساس پیروزی میکردم.
وقتی در خانه ماجرا را تعریف کردم پدرم خندید و گفت کاملأ حرف درستی زدهای، نمیدانم کدام احمقی توی وزارتخانه نشسته و این طرحهای مسخره را از خودش در میآورد، به نظرم بهتر است مادرت بیاید مدرسه. مادرم گفت بروم چه بگویم؟ بگویم دخترم راست گفته و ما هم با او موافقیم؟ پدرم خندید و گفت به این صراحت که نه ولی حرف آن خانم معلم را گوش کن و بگو حق با شماست، به دخترم تذکر میدهم که این کار را تکرار نکند! مادرم هم مطابق توصیه پدرم عمل کرد و دل خانم معلم را به دست آورد، آخرش هم خانم معلم گفته بود شما که اینقدر خوب خیاطی میکنید حیف است دخترتان بیهنر بار بیاید، و مادرم جواب داده بود شما که بهتر از من این دخترها را میشناسید، نمیشود به زور چیزی یادشان داد، یا باید کاری را دوست داشته باشند و یا باید به آن محتاج شوند. حالا که میگوید دوست ندارد بگذارید محتاج شود تا یاد بگیرد، و البته احتياج هم به من خياطي ياد نداد، چرخ خياطي جهيزيه ام همانطور دست نخورده مانده و به جز درمواردی كه مشكل با سوزن و نخ حل ميشود خياط سر كوچه نيازهای خياطي روزمرهمان را برطرف میكند!

















