عمه زهره از سفر حج بازگشته بود و چنان در مورد عوالم روحانی و عرفانی این سفر مقدس داد سخن میداد که همه مجذوب شده بودند. یک شب با عمو بهرام خانه عمه زهره بودیم و باز حرف سفر حج پیش کشیده شد. عمو بهرام دیگر طاقت نیاورد و گفت زهره جان میدانی که من همیشه احترام تو و اعتقاداتت را نگه داشتهام اما این روزها یک جوری در مورد حج حرف میزنی که انگار از ابداعات شخص پیامبر بوده و هر چه در آن هست روحانی و خدائی است. عمه زهره گفت خوب همینطور هم هست، تو میخواهی بگوئی نیست؟ عمو بهرام گفت اگر هم باشد به این غلظتی که تو میگوئی نیست و بحث به آنجا رسید که عمو بهرام گفت خواهرجان حتما خودت هم میدانی که اساس حج به همان دوران جاهلیت برمیگردد. در آن دوران هم قبائل عرب در ماههای حرام به مکه میرفتند و مراسم خاصی را به جا میآوردند، البته آن مراسم صفایش از حج فعلی بیشتر بوده چون شعرخوانی و شراب خواری هم داشته و فقط به رسوم بتپرستی مربوط نمیشده، رسما جنبه تجاری هم داشته. بعد از قدرت گرفتن اسلام پیامبر اولش میخواسته مراسم حج را لغو کند ولی بعد چون هر چه باشد یک رگ تاجر بودن هم داشته میبیند به نفعش است که چنین مراسم پرسودی را حفظ کند، کمی شاخ و برگش را عوض میکند و ذکرهایش را از «لبیک یا لات» و «لبیک یا منات» تبدیل میکند به «الهم لبیک لک لبیک» و نان خودش و وارثان شریفش را که امیرهای قبلی و فعلی و بعدی عربستان باشند الی الابد در روغن مایهداری تریت میکند. مسلمانان جهان هم در جهت تامین منافع عربستان این مراسم را هرسال با شکوه و جلال فراوان به اضافه مقداری زیر دست و پا رفتن و سنگ بر سر و گردن خوردن و از شلوغی خفه شدن به پا میدارند و با رضایت فراوان ناشی از امتثال امر خداوند برمیگردند و تا آخر عمرشان از آن یاد میکنند.
من که این حرف ها برایم تازگی داشت با تمام وجود گوش میکردم، عمه زهره رنگش پریده بود و چیزی نمیگفت، پدر و مادرم هم ساکت بودند. وقتی حرف عمو بهرام تمام شد عمه جان گفت خوب، حالا خیالت راحت شد که هر چه توانستی جلوی این دختر کفر گفتی؟ عمو بهرام با خونسردی همیشگیاش گفت لازم است این دخترحرفهائی به جز آنچه توی مدرسه به خوردش میدهند هم بشنود. کفر هم نگفتم، برو چهارتا کتاب بی طرف تاریخ اسلام را نگاه کن، من واقعا هوش پیامبر را تحسین میکنم که از آن مراسم بدوی یک مراسم مقدس درست کرد و سود اقتصادی سرشاری نصیب زادگاهش کرد، هیچ انتقادی هم به آنها که این مراسم را انجام میدهند ندارم، میخواهم بگویم این مراسم فقط جنبه معنوی ندارد، یک جنبه اقتصادی قوی هم پشت آن خوابیده است. حالا تو میخواهی اسمش را کفرگوئی بگذاری حرفی نیست، بعد هم از جا بلند شد و گفت گلنار برویم پائین یک چای بده بخورم، عمهات کفار را زیاد تحویل نمیگیرد. پدر و مادرم به احترام عمه زهره ماندند و من و عمو بهرام رفتیم پائین.
چای را که آوردم گفتم عموجان میشود باز هم در مورد مراسم حج برایم بگوئید؟ گفت نه، همین که شنیدی بس است، و بعد که قیافهام را دید گفت تو الان در سنی نیستی که بشود هر حرفی را برایت زد. شرایط محیط هم شرایط مناسبی نیست، کافی است چند جمله از این حرفها را در مدرسه به کسی بگوئی تا آیندهات را تباه کنی، من این حرفها را به این دلیل زدم که یادبگیری چیزی را کورکورانه قبول نکنی، همیشه عقلت را هم به کار بینداز، اگر عقلت چیزی را نپذیرفت کمی در باور کردنش تردید کن. گفتم خوب پس تکلیف دستور خدا چه میشود؟ لبخندی زد و گفت خدا دستوراتش را به کی ابلاغ کرده؟ گفتم به پیامبران، گفت چرا ما 124 هزارتا پیامبر داریم؟ گفتم چون بعد از اینکه هر پیامبری میمرده دینش تحریف میشده، گفت آهان، حالا تو از کجا مطمئنی دین ما هم تحریف شده نیست؟ من و منی کردم و گفتم خوب برای اینکه قرآن تحریف نشده، گفت از کجا میدانی تحریف نشده؟ چون معلم دینیتان گفته؟ میدانی توی همان قرآن تحریف نشده نوشته مرد از زن برتر است؟ میدانی نوشته هر وقت زن دل شوهرش را زد شوهر میتواند به راحتی طلاقش بدهد یا اگر از او راضی نبود میتواند کتکش بزند؟ میدانی نوشته حق ارث زن نصف مرد است؟ آن وقت فکر میکنی اینها حرفهای شخص خدا باشد؟ گفتم یک چیزهائی میدانم اما هیچوقت در موردش زیاد فکر نکردهام. گفت خوب فکر کن، این مغز را برای فکر کردن گذاشتهاند دیگر، حالا يك موضوع ديگر، چرا خدا برای چين و ژاپن پيامبر نفرستاده؟ چطور راضي شده اين جماعت ميلياردی همينطور هدايت نشده بمانند ؟ گفتم چينيها مگر بودائی نيستند؟ گفت نه همهشان، خيلیهايشان هم مذهبي به نام تائو دارند و در كل چيزی به نام دين رسمی ندارند، در ضمن بودائيها و تائوئيستها هم اصلا به وجود خدا اعتقاد ندارند. حالا به نظرت لازم نبوده يكي از اين 124 هزار پيامبر در چين مبعوث ميشده؟ از شنيدن اين حرفها به فكر فرو رفتم و عمو بهرام كه ديد خیلی قضیه را جدی گرفتهام گفت البته مجبور نیستی همین الان به همه چیز فکر کنی، حالا اول یک فکری به حال شاممان بکن بعد به مسائل جدیتر برس! و قبل از اینکه لازم شود من در مورد شام فکری بکنم پدر و مادرم برگشتند.
حرفهای عمو بهرام خیلی رویم اثر گذاشته بود، از وقتی که یادم میآمد دختر لوس بابا بودم اما پدرم کاری به این حرفها نداشت و به قول خودش وارد معقولات نمیشد. از مادرم پرسیدم چرا بابا و عمو بهرام اینقدر با هم فرق میکنند؟ گفت دلیلی ندارد دو برادر مثل هم باشند، عمو بهرام کوچکتر است واز اولش هم با همه فرق میکرده، بخصوص که خیلی هم کتابخوان است و خودت میدانی که کتابخانهاش در کل فامیل مشهور است. البته پدرت هم تا حدی همان افکار عمو بهرام را دارد چون در تقسیم ارث پدریشان مطابق رسم معمول عمل نکرده و سهم عمه زهره را هم مساوی با خودشان داده. گفتم عمه زهره هم اعتراض نکرده؟ مادرم گفت چرا، یک چیزی در مورد اینکه باید مطابق حکم خدا عمل شود گفته ولی وقتی پدرت و عمو بهرام گفتهاند ما بین تو و خودمان تفاوتی نمیبینیم خیلی هم بدش نیامده و دیگر حرفی از حکم خدا نزده. گفتم پس یک مورد پیش آمده که ببیند حکم بنده خدا برایش مفیدتر از حکم خود خدا بوده!
یک روز سر کلاس بینش اسلامی معلممان داشت از برهانهای اثبات وجود خدا میگفت گفت به برهان نظم رسید و گفت اینکه هر چیز کوچکی در جهان با نظم خاص خودش به وجود آمده و کار میکند علامت این است که خدا وجود دارد و حرفهای دیگری هم زد در مورد صفات خدا و عدل و مهربانیاش، با خودم فکر کردم یک جای کار این برهانها میلنگد. خوب با اين نوع استدلال میشود گفت چون بيعدالتي توي دنيا خيلي زياد است و خيلي از مومنين بيچاره براي تامين نان شبشان هم به شدت گرفتارند و خيلي از كفار بدون اينكه زحمتي به خودشان بدهند پولشان از پارو بالا ميرود، خدا آنقدرها هم كه ميگويند عادل نيست، اما از آنجا كه پدر و مادرم به شدت مرا از به زبان آوردن چنين حرفهائي ترسانده بودند اين برهان را براي خودم نگه داشتم و چنان سر تكان دادم كه معلم مربوطه احساس كرد چقدر خوب مطلب را بيان كرده و شاگردانش هم بي چون و چرا برهانهايش را پذيرفتهاند.
با اينكه در دهه 60 تا توانسته بودند جامعه را محدود كرده بودند و خبري از موسيقي شاد و فيلم درست و حسابي نبود من و دوستانم شبها مينشستيم راديو آمريكا گوش ميكرديم و آهنگهايش را چه فارسي و چه انگليسي ضبط ميكرديم، بعد نوار كاستهايمان را با تدابير شديد امنيتي با هم عوض ميكرديم، ترانههاي درخواستي راديو كويت هم بود كه ظهرها پخش ميشد اما از بس كه اسم اكرم و اقدس و شهين و مهين يا علي و حسن و تقي ونقي ميخواند كه ترانه را تقديم كرده بودند به تك ستاره قلبشان حوصله آدم سر ميرفت. از اين موسيقيهاي غيرمجاز گذشته، به جز نوحههاي آهنگران موسيقيهاي مجاز ديگري هم داشتيم، خيلي وقتها در خانه ما صداي شهرام ناظري كه ميخواند «اندك اندك جمع مستان ميرسند» طنين انداز بود، پدر و مادرم هم كلكسيون بزرگي از نوارهاي مرضيه و بنان و دلكش داشتند كه با سليقه من چندان جور درنميآمدند و ترجيح ميدادم چند تا بازمانده از نوارهاي گوگوش و شهرام شبپره را بارها و بارها گوش كنم كه پدرم از اين دومي سخت متنفر بود، آن روزها از شنيدن ترانه "چادر نماز گل گلي" ستار صد برابر "اندک اندک" لذت ميبردم.
گاه گاهي در مدرسه ميديديم يكي از بچههاي كلاس چند روزي به مدرسه نميآيد و بعد هم كه ميآيد خيلي ساكت و سر به زيرميشود، وقتي ته و توي قضيه را درميآورديم ميشنيديم كه دخترک دوست پسر داشته، توي مدرسه فهميدهاند و ازش تعهد گرفتهاند ديگر چنين خطائي نكند. حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم آن روزها ما چقدر پاستوريزه بوديم. من به كمک مجلههاي زن روز قديمي مادرم خيلي مطلع محسوب ميشدم. مادرم از زمان انتشار مجله زن روز آن را جمع كرده و تميز و مرتب نگه داشته بود اما اجازه نداده بود من تا قبل از 14 سالگي آنها را بخوانم، بعد كمكم خواندمشان و ميتوانم بگويم هر چه در مورد روابط بين دختر و پسر و مسائلي از اين قبيل لازم بود بدانم از آنها ياد گرفتم. ترجمه روان داستانهايش چه كوتاه و چه پاورقي، سبک نگارش داستانهاي ايرانياش و مطالب علمي را كه در مورد تغذيه و بهداشت و روانشناسي مينوشت بعدها در هيچ مجله فارسي ديگري نديدم.
داستانهاي ترسناک مثل جن گير و طالع نحس (كه با اسم پسر شيطان چاپ ميشد) يا وحشت در خانه 112 را براي اولين بار درهمان مجلهها ديدم. مادرم گفته بود كه جن و روح به اين شكلي كه در اين داستانها مينويسند وجود ندارند و اين سبک داستان نويسي به دليل ترسي كه ايجاد ميكند خيلي طرفدار دارد و توصيه كرده بود براي حفظ آرامش خودم فعلا آنها را نخوانم اما من هم مثل جده بزرگوارمان حضرت حوا گوشم به ممنوعيت و اين حرفها بدهكار نبود و در غياب مادرم از سير تا پياز ميخواندمشان و بعضي وقتها واقعا ميترسيدم، اما اين ترس چند روز بعد خود به خود برطرف ميشد تا اينكه يک روز كه سرماي سختي خورده بودم و بعد از خوردن داروهاي معمول خوابيده بودم با احساس تشنگي شديدي از خواب بيدار شدم، كنار تختم آب نبود، چند بار مادرم را صدا زدم اما خبري نشد، از جا بلند شدم وبا وجود اينكه سرم گيج ميرفت به سمت آشپزخانه راه افتادم، ناگهان ديدم يك شبح سفيدپوش جلويم ظاهر شد، با تمام توانم فرياد زدم "روح" و ديگر نفهميدم چه شد. وقتي به هوش آمدم با يك سرم در دست روي تخت اورژانس بودم و پدرو مادرم و عمه زهره با نگراني كنار تخت ايستاده بودند. دكتر گفت خوب الحمدلله به هوش آمد، وقتي حالش كاملا جا آمد ميتوانيد ببريدش. قبل از اينكه حرفي بزنم مادرم گفت نترس دخترم، تب شديدي داشتي و بيهوش شدي. گفتم تب داشتم؟ پس آن روح چه شد؟ عمه زهره لبخندي زد و گفت من هم همين جا هستم عزيزم، گفتم شما را كه نميگويم، من روح ديدم. عمه زهره گفت روح نبود، من بودم که با چادر نماز آمده بودم پائين از مادرت شربت معده بگيرم، صداي پاي تو را شنيدم، مي دانستم مريضي، آمدم جلو كه بگويم برگرد بخواب اگر چيزي ميخواهي برايت ميآورم كه ناگهان داد زدي روح و توي بغلم غش كردي. با آن حال زار خندهام گرفت، غش كردن در بغل روح هم عالمي داشت.
از كلاس سوم دبيرستان ديگر تب كنكور فراگير شد، بعد از دوران راهنمائي من هیچوقت شاگرد اول نشدم اما جزء درسخوانها محسوب ميشدم و رويای درسخوانهاي آن دوران در گروه آزمايشي علوم تجربي هم قبولي در رشته پزشكي يا دندانپزشكي بود. اغلبمان به كلاس كنكور ميرفتيم و تست ميزديم اما من دوست داشتم دامپزشك شوم. در دهه 60 به دليل تشخيص نوابغ مستقر در وزارت علوم دخترها حق تحصيل در رشته هاي دامپزشكي، زمين شناسي، کل زیرگروه كشاورزی (به جز مهندسي صنايع و فرآوردههاي كشاورزی) و چند رشته ديگر را نداشتند. دبيرهایمان معتقد بودند من در تشخيص علاقهام اشتباه ميكنم و دامپزشكي به دردم نميخورد، پدرم هم ميگفت من دوست دارم تو پزشكي بخواني اما نميتوانم مجبورت كنم. بعد از کلی تحقیق و تفحص دیدم از داروسازی هم خوشم میآید و تصمیمم را گرفتم و البته داروسازی هم به دلیل تشخیص همان نوابغ مذکور تا 20% ظرفیت دانشجوی دختر میگرفت. بعد از کنکور در منطقه 2 رتبهام شد 1100، در انتخاب رشته میتوانستیم 14 رشته انتخاب کنیم، از داروسازی شروع کردم و بعد لیسانسهای زیست شناسی، تغذیه وهمان صنایع و فرآوردههای کشاورزی را زدم و در رشته لیسانس زیست شناسی یکی از دانشگاههای معتبر کشور قبول شدم، بعد که کارنامهام آمد دیدم فاصلهام با آخرین پذیرفته شده در رشته داروسازی در همان دانشگاه معتبری که قبول شده بودم دو نفر بوده است، حالا دیگر احساسم را نسبت به نوابغ مذکور خودتان حدس بزنید.
قبولی در دانشگاه در زندگیام یک تحول بزرگ ایجاد کرد. محیط جدید، دوستان جدید و از همه مهمتر زندگی در خوابگاه. وقتی از امور دانشجویان با یک معرفی نامه به خوابگاه رفتم با دیدن 30-20 دختر مثل خودم فهمیدم که یک هفتهای را باید در نمازخانه سپری کنیم تا اتاقها خالی شوند و بتوانیم نقل مکان کنیم. هر کداممان یک ساک بزرگ داشتیم و یک فضای یکی- دو متری، حریم خصوصی هم که مفهومی نداشت. به هر کس دو تا پتو مزین به آرم دانشگاه داده بودند و دیگر هیچ، وقت خواب مانتو و مقنعهمان را روی ساک بالای سرمان میگذاشتیم و با همان شلوار جین که پایمان بود میخوابیدیم. خوابیدنمان هم ماجرائی داشت، یکی توی خواب حرف میزد، یکی دلش هوای مامانش را کرده بود و گریه میکرد، یکی هم خوابش نمیبرد و زیر لب آواز میخواند. شب اول تقریبا نتوانستم بخوابم، روز بعد به مادرم زنگ زدم و درددل کردم، خندید و گفت اگر خیلی سخت است برگرد بیا خانه پیش خودم، گفتم حالا ببینم چه میشود، شاید فردا برگشتم! از شب دوم کمابیش با هم آشنا شده بودیم و بعد از خوردن هر چه در بساطمان پیدا میشد مینشستیم به حرف زدن، چندتا دختر چادری هم بینمان بود که بعدها با یکی از آنها هم اتاق شدم و هنوز هم سالی یکی- دو بار یادی از هم میکنیم.
با آنکه من به نسبت دختر نازپروردهای محسوب میشدم گذراندن روزهای اول در آن اتاق عمومی خیلی هم برایم سخت نبود. تنها کار عذاب آور نماز خواندن بود، هر وقت میدیدم شرایط اقتضا میکند بدون وضو نماز میخواندم، یک کتاب آموزش نماز با خودم برده بودم و گاهی یواشکی به آن نگاهی میانداختم. گاهی هم به نماز خواندن دیگران دقیق میشدم و از اینکه چندتایشان مثل خودم بودند لذت میبردم، یکی نماز صبح را سه رکعت میخواند و یکی دوبار به رکوع میرفت! صبح ها بعد ازانجام فریضه نماز از سلف سرویس خوابگاه صبحانه میگرفتیم و با چائی که با کتری برقی درست میکردیم میخوردیم، سر و وضعمان را در آینه های کیفی درست میکردیم و به دانشکده میرفتیم که ریاضی 1، شیمی1، فیزیک1 ، فارسی1 و چندتا دیگر از این یکها را بخوانیم.
روزهای اول دخترها و پسرها زیر چشمی یکدیگر را نگاه میکردند و اصلا بلد نبودند چطور با هم رفتار کنند. در کلاسهای درس پسرها باید در ردیفهای جلو مینشستند و دخترها در ردیفهای عقب، وقت خروج از کلاس هم مثل جن و بسم الله از یکدیگر فرار میکردند، الان که به یاد آن روزها میافتم خندهام میگیرد. از حرفهای استادها چیز زیادی دستگیرم نمیشد، اوائل فکر میکردم فقط من این مشکل را دارم و رویم نمیشد به کسی بگویم اما کمکم فهمیدم دیگران هم دست کمی از من ندارند. از دبیرستان آمده بودیم و ناگهان مجبور شده بودیم حساب دیفرانسیل و انتگرال، شیمی مورتیمر و فیزیک هالیدی بخوانیم. یک استاد معارف 1 هم داشتیم که با موتور گازی میآمد و فلسفه ملا صدرا و حرکت جوهر در عرض یا نمیدانم عرض در جوهر درس میداد، به زور و معرکه و با درس خواندن فراوان از معارف 1 نمره 15 گرفتم. بعدها در دولت آقای خاتمی اسم مرتضی مبلغ که معاون سیاسی وزیر کشور بود به گوشم آشنا میآمد اما سابقه این آشنائی یادم نمیآمد، تا اینکه یک روز در تلویزیون دیدمش که مشغول مصاحبه بود و به مادرم گفتم آهان، یادم آمد، این همان استاد موتورسوار دوره لیسانس من است.

















