سه سال گذشت.
انگاری ديروز بود، تو اين مدت چه اتفاق هايی که نيفتاد، کلأ باور من نسبت به زندگی عوض شد. گاهی با خودم فکر میکنم تمام اين اتفاقات يک کابوس بوده و وقتب بيدار بشم ديگه همه چی تمامه. اما وقتی چشمم به دخترم میافته میفهمم که نه همه اين جريانات نه تنها خواب نبوده بلکه بدجوری هم واقعيت داشته.
بله سه ساله که با يک جفت کفش آهنی دادگاههای شمال و جنوب کشور رو گز میکنم . اونم همش به خاطر يک انتخاب اشتباه و نا آگاهی از حق و حقوق نيمبندی که در ايران به ما زنها میرسه و با رودرواسی در ابتدای آشنايی و ازدواج از همون هم صرف نظر میکنيم و اگه به مرحلهای برسيم که الان من رسيدهام، طلب حقوق مادی و معنوی، کم از گدايی نيست.
با خودم فکر میکنم اگه اين بار هم طلاقم نده چکار کنم؟
ديگه فکرم به جايی قد نمیده، نمیدونم ديگه چه راهی ميشه پيدا کرد واسه رها شدن.
بله تصور رهايی، آزادی، داشتن زندگی بدون ترس و آرام، قند رو توی دلم آب میکنه. تصور مسافرت به کشورهای ديگر دنيا که شده آرزوی بزرگ آخه فعلاً به دليل ممنوع الخروج بودن که با استفاده از حق همسری از طرف پدر دخترم انجام شده سفر خارجی ممنوعه برام. اونم همسری که نه تنها در دوران زندگي مشترک از هرگونه بیاحترامی و توهين به من به عنوان همسر دريغ نکرده، بلکه نيازهای اوليه من و دخترم را هم نديده میگرفته و تو اين سه سال هم با توجه به قانون عدم تمکين فقط برايم يک اسمه در شناسنامه ولی میتونه رفت و آمد منو تحت اختيار داشته باشه.
بد نيست بدونيد "در صورت عدم تمکين زن از شوهر بدون اثبات دليلی موجه، نفقهای به زن تعلق نمیگيرد" و معمولأ قضات گرامی هم دلايل زن را برای اثبات عسر و حرج در خانه همسر موجه تشخيص نمیدن و زن حتی اگه در خانه شوهر بدترين کتکها و توهينها رو هم متحمل بشه بايد تمکين کنه.
خدايا چقدر ديگه بايد تحمل کنم، تا اين حکم لعنتی صادر بشه، تازه اومديم و صادر شد، اگه اعتراض گذاشت چی؟ بازم حداقل دو ماه ديگه بايد صبر کنم تا آزادی.
ذهنم پرواز مي کند تا دوردستها تا سال 77. خدايا چی فکر میکردم چی شد؟!!! هيچ وقت فکر نمیکردم زندگی من به اينجا برسه، دوران آشنايی ما خيلي کوتاه بود، حدود 2 ماه و ما اصلاً شناختی از خانوادهاش نداشتيم اما زمان تحقيق همسايهها تاييدشون کردند (بعدأً فهميدم مادرش به همسايهها سفارشات لازم را کرده بود) هميشه فکر میکردم اونايی که تو زندگیشون مشکل دارند حتمأ زياده خواه بودن، به خاطر ماديات زندگیشون رو خراب کردن اما من چی؟ من که حتی يه جشن ساده عروسی هم نداشتم يعنی آنقدر در گوشم خوند که پذيرفتم بدون برگزاری مراسم جشن عروسی ازدواج کنم، خيلی ساده لوحانه برخورد کردم، فکر نمیکردم تا اين حد ناجوانمرد باشه، اما بود.
يک هفته بعد از ازدواج شروع شد، بهانه میگرفت، فحش میداد و تهمت میزد. مدتها گيج بودم دليلش رو نمیفهميدم بهم میگفت بي عرضه. آخه چه جوری ممکنه؟ همه آدمايی که به نوعی باهاشون سروکار داشتم فعال و روحيه با پشتکار من زبانزد همشون بود، پس اين حرفا چيه؟
میخواستم جدا بشم، دو سال بعد بود، متوجه شدم باردارم، نه اين ديگه فراتر از طاقت من بود، فهميده بودم که نمیتونيم زندگی کنيم نبايد يه بچه بي گناه رو به اين ناکجا آباد میآوردم اما توی شهر غريب و دور از خانواده چطور میتونستم راهکاری پيدا کنم؟ خودمو به تقدير سپردم، همان فکر اشتباه هميشگی، "شايد تولد يک بیگناه، آبی باشد بر آتش بدخلقیها". آتش اختلاف ها شعلهورتر شد و روزبروز بيشتر در خود فرو رفتم، میخواستم به خاطر دخترم بسوزم و بسازم. اما همين را هم طاقت نياورد و ...
نه، ديگه نمیخوام اون گذشته تلخ رو مرور کنم، نتونستم توهينها رو تحمل کنم، میترسيدم دخترم از جنس مرد متنفر شود، پس به خاطر آرامش دخترم بايد کاری میکردم. و جدايی بهترين راه بود.
پس از تحمل 8 سال توهين و تحقير و کتک خوردن و سرانجام بيرون انداخته شدن از خانه مثلاً مشترک !!!!
يادآوريش آزارم ميده.
هيچ کس باور نمیکرد من تا اين حد خوار و حقير شده باشم که تحمل کنم اينهمه ناجوانمردي را. پس کفش آهنين پوشيدم و راهی دادگاهها شدم، با قدرت پول و نعمت سخنوری رأی قاضی را تغيير داد و من همچنان صادقانه به قاضی اصرار میکردم که مرا کتک میزد و اين هم گواهی پزشکی قانونی، قاضی گفت شاهد بياور. خدايا چه میگويد، در خانه مشترک ما جز دخترم و خدا چه شاهد ديگری میتوانست وجود داشته باشد؟ گفتم از خانه بيرونم کرده کليد خانه را بدهد که بازگردم، گفت خودت رفتی، خودت بازگرد، آخر وقتی قفل خانه عوض شده با کدام کليد در بگشايم.
چه روزهای سختی بود، دربدری. آواره خانه اين و آن بودن و بدتر از همه وجود کودکی که از تو انتظار آغوشی امن و خانهای مطمئن داره اما ... و نتيجه دربدری و آوارگی من و دخترم، حکم الزام به تمکين بود که من نتونسته بودم ثابت کنم که در خانه ايشان امنيت جانی و روحی ندارم و تازه از خونه بيرونم هم کرده، البته اين قانونیست که اکثر آقايون از آن استفاده میکنند. و البته قانونی که معمولأخانمها استفاده میکنند اجرا گذاشتن مهريه هست که اگر يک خانمی اينکار رو انجام بده با وجود اينکه حق قانونیاش محسوب ميشه اما در اذهان همه آقايون بخصوص اگر که قاضی باشند گناه بزرگی تلقی ميشه و ديگه کاری ندارند که ميزان تحصيلات خانم چقدره، مهريه چقدره، تو زندگی چقدر فداکاری کردي و ... خلاصه اگه شانس بياری در گيرودار رفت و آمد به دادگاه متوجه بشوند که طرف چه جور آدمی بوده و بالاخره رأی نسبتاً منصفانهای بهت بدهند.
به نظر شما مهريه من خيلی زياد بود؟ دويست سکه.
قانون ديگری که بسيار مهجور مانده نفقه فرزند هست، طبق مصوبه 50 سال پيش، دقت کنيد نيم قرن پيش، نفقه فرزند شامل پوشاک، مسکن و غذا میشده و پدر وظيفه داشته که اين حداقلها رو برای فرزند مهيا کنه چه در زندگی مشترک و چه در صورت جدايی از همسر. از شما میپرسم قيمت مسکن الان چقدره؟ تهيه مواد غذايی با چه قيمتی صورت میگيرد و پوشاک چی؟
خب میبينيد که اين قانون به درد الان نمیخوره، الان آموزش و پرورش فرزند خيلی مهمه هر بچهای نياز به کامپيوتر شخصي داره، آموزش زبان انگليسي، ورزش، موسيقی و ... فکر کنيد من چه زجری تحمل کردم وقتی کارشناس رسمی دادگاه خانواده کتاب قانون 50 سال پيش رو گذاشت جلوی من و گفت همينه خانم پوشاک، مسکن و خوراک.
اعتراض کردم پس هزينه مدرسه چی؟ اين بچه احتياج به تفريح و مسافرت نداره، زبان انگليسی نبايد ياد بگيره؟ ورزش نبايد بکنه؟ داد زد: خانم دليلی نداره پدر هزينه اين چيزا رو بده بچه رو مدرسه دولتی بنويس، تفريح و زبان ديگه ميخواد چکار؟
سرم گيج رفت خدايا اينا کی هستند که بر مسند قانون تکيه زدند؟
پرسيدم خب باشه هزينه اينا رو من ميدم اما هزينه تامين پوشاک، مسکن و غذا رو چقدر مناسب میدونيد؟
گفت: مسکن که با خودته!!!!!!، پوشاک هم ماهی 100 هزار تومان کافيه، چقدر میخواهي لباس و غذا برای بچه بخری؟ بسه ديگه خودت رو هم با اين پول ميتونی اداره کنی.
فکر کنيد اين مکالمات در سال 85 با يکی از اعضاء هيئت سه نفره دادگاه خانواده برای تعيين نفقه فرزندم انجام شده و پس از اون بکبار برای تقاضای افزايش نفقه به دادگاه رفتم همه کارکنان دادگاه بهم خنديدند که چه توقعی داری؟ افزايش نفقه واسه چی؟ همين که هر دو ماه داره نفقه رو ميده برو خدا رو شکر کن.
يعنی اگر من تحصيلات عاليه و شغل خوب با درآمد نسبتأ خوب نداشتم چگونه میبايد زندگی میکردم؟
راستش گاهی وقتا که فکر میکنم میبينم پديده مهريه در قبال داشتن حق طلاق، حق حضانت فرزند در صورت طلاق يا فوت همسر، حق مسافرت به خارج از کشور و حق اشتغال و ادامه تحصيل خيلی ناچيزه. اين اشتباهه که فکر میکنيم مهريه باعث سربلندی زن و تحکيم زندگیست، اگرچه که مهريه من بالا نبود اما اگه به جای همان مهريه، من عقل الان رو داشتم و اين حقها رو میگرفتم 3 سال ديگه از بهترين سالهای جوانيم رو پشت در دادگاهها و انتظار نمیگذراندم.
ای کاش مهريه به کل برداشته میشد اما حقوق ازدواج به طور مساوی تقسيم میشد. ای کاش تحصيلات آکادميک و اشتغال برای خانمها اجباری میشد و ای کاش ازدواجها قراردادی میشد قابل تمديد و در صورت جدايی تقسيم عادلانه پول!!!
چه خوب بود اگر در دوره اول قرارداد ازدواج، اجازه بچهدار شدن نداشتيم و ای کاش جامعه ما برای زنان و کودکان آسيب ديده فکری و برنامهای بيشتر از آنچه الان هست، میداشت. خدا رو شکر میکنم و از پدر و مادرم متشکرم که هميشه تحصيل ما جزء اولويتهای زندگیشان بوده است. چرا که اگر من تحصيلات دانشگاهی نداشتم، اگر به واسطه همان تحصيلات و تربيت خانوادگی، وجهه اجتماعی و شغل مناسبی نداشتم چگونه در اين وانفسای اوضاع کشور عزيزم ايران گذران زندگی میکردم؟ سرنوشت من و دخترم چه میشد؟
ای کاش اين بار با طلاق من موافقت شود، برايم دعا کنيد.
















