لينک Link

رودی برومند: شما روی نقشه دنیا می‌‌درخشید

شهری که من در آن زندگی‌ می‌‌کنم، شهر گناه است.

اینجا فحشا و قمار قانونی‌ هستند، و مردم به عشق اینکه دستشان مشروب بگیرند و در خیابان قدم بزنند، و به رقاص خانه و کاباره‌های آنچنانی‌ بروند، و عاقبت به خیر بشوند می‌‌آیند لاس وگاس.

از آنجا که سرنوشت مرا همیشه پرتاب کرده جایی که نباید، این بار هم در عجیب‌ترین زمان سر از این جای دنیا در آوردم. اما امسال با نزدیک شدن زمان رأی دادن در ایران احساس کردم دیگر نمی‌‌شود نشانی‌ اشتباه‌تری در کره زمین داشت. بالاخره دل به دریا زدم و به مثلا سفارت ایران در واشینگتن تلفن کردم. خانمی که جواب داد پرسید اینجا مگر چقدر ایرانی هست؟ گفتم که فقط پنج، شش تا مغازه مفصل ایرانی و رستوران را من تازه وارد می‌‌شناسم، لابد خیلی‌ هست. مگر می‌‌شود یک صندوق برای این همه آدم نفرستند؟ خنده اش گرفت و پرسید آیا مطمئنم که ایرانی‌های اینجا مثل خودم دوست دارند رای بدهند؟ چون پاسخی نداشتم فکر کنم دلش سوخت و گفت حالا یک درخواست بفرستم تا ببینند چه می‌‌شود. چون نتیجه معلوم بود از روی نقشه دیدم که نزدیک‌ترین جا برای رأی دادن شهر ارواین در کالیفرنیاست. با بچه و بار و بندیل راه افتادیم سمت تعیین سرنوشت با چه روحیه ای، و چه احساس قهرمانی.

خیلی‌ از خودم خوشم آماده بود که اینقدر میهن پرستم. دو آتشه!

روز رأی گیری در غرب آمریکا همزمان با شبی‌ بود که مردم ایران رأی داده بودند، و هنوز روحیه همه عالی‌ بود. با قدم‌های استوار و شال سبز صنایع دستی‌ قشنگم رفتم و رأی دادم، و به جماعت لوس آنجلسی کلی‌ زل زدم. بعضی‌‌ها انگار آماده بودند تفریح، و مهمانی. یکی‌ از خانوم‌های شنگول یکهو بین مرحله تحویل شناسنامه و نوشتن رأی از کیفش دوربینی در آورد و داد دست آقای ریشویی که آنجا بود و گفت: "عزیزم یک عکس از من و دوستم بگیر لطفا". عزیزم هم هاج و واج عکس گرفت و به بقیه از چای و شیرینی‌ که آنجا برای پذیرایی بود تعارف کرد.

همه چیز به قدری داشت خوب پیش می‌‌رفت که چند ساعت بعد وقتی‌ به ایران زنگ زدم باورم نمی‌‌شد که نتیجه وارونه از آب در آماده باشد. مناظر زیبای‌ ارنج کانتی پیش چشمم تیره و تار شد و باقی‌ سفر را در حالت مبهوت به سر بردم. تنها دسترسی‌‌ام به اینترنت گوشی موبایلم بود که مدام شارژ می‌‌شد تا اخبار وحشتناک را نشان دهد.

تمام هفته بعد را در ناباوری به سر بردم و نظرم نسبت به نشانی‌‌ام عوض شد. جایی دهشتناک‌تر هم وجود داشت. شهر من صندوق نداشت، ولی‌ تقلب میلیونی بدتر از بی‌ صندوقی بود. من در خانه امن و نقلی‌ام نشسته بودم و به بخت لعنت می‌فرستادم که حتا نمی‌‌توانم بروم پشت بام داد بزنم، و هوار بکشم. بعد آن شنبه شوم آمد. آن روز تمام زندگی‌‌ام زیر و رو شد. فهمیدم که خوشبختی‌ به آن است که جرأت داشته باشی‌ حرفت را بزنی‌، و با دیگران همراه باشی‌. فهمیدم تنهایی چقدر بد است، حتا در شهر هردمبیل گناه که هیچ چیز عیب نیست. فهمیدم چقدر مردم قهرمانی دارم، و چه افتخار بزرگی‌ نصیبم شده که ایرانی هستم.

به خاطر سپردم که از این به بعد به ایران و ایرانی‌ امروز باید بالید نه فقط به ایران باستان. مردم من تاریخ می‌‌سازند، و همهٔ دنیا را حیرت زده کرده ‌اند. احساس کردم این بار رأی دادن تنها رشته بین من و مردمم است و چقدر دلم نمی‌‌خواهد با بی‌ تفاوت‌ها دوست باشم. شما همه را از خواب بیدار کردید، و من عاشقانه دوستتان دارم.

شما زنده اید، و روی نقشه دنیا می‌‌درخشید، به هر رنگی‌ که باشید.


|



<< Home