می دانم این پاراگراف آن قدر که باید امید نمیدهد. شاید ناامیدی را هم به دیگران منتقل کند. اما با حال و هوای این روزهایم، بیش از این از دستم بر نمیآید. شاید روزی، جمعهای بیاید به زودی که بتوانم رنگ امید به نوشتههایم بدهم. آن روز شاید جمعه برای زندگی باشد، نه مثل این روزها برای دلمردگی.
صفحه را هم به جای من ببینید. فیلترشکن من مرده است!ی
نه امیدی- چه امیدی؟ به خدا حیف امید!
نه چراغی- چه چراغی؟ چیز خوبی میشه دید؟
نه سلامی- چه سلامی؟ همه خون تشنه هم!
نه نشاطی- چه نشاطی؟ مگه راهش میده غم؟
این روزها مدام این شعر احمد شاملو را با خودم زمزمه میکنم که روزگاری بازتاب دهنده حال و هوای شخصیام بود و حالا بازتاب دهنده حال و هوای پرغبار این روزهای زندگی اجتماعی همه ماست.
زندگیای که نمیتوان رنگ خندهای عمیق و طولانی را در آن دید. با این حال ایمان دارم که این روزها هم تمام میشوند و از پس این ابر و گرد و غبار، خورشید دوباره به روی ما خواهد خندید. آن روز شاید جمعهای برای زندگی باشد، یا شنبه ای، یا هر روز دیگری.
جمعههای این روزگار اما، جمعه برای زندگی نیستند.
















