یوسف من یازده ساله است. دیشب صورتش را سبز کرده و برای من عکس فرستاده است. امروز صبح دارد همه را بیدار میکند که بروند و رأی بدهند، با من با رنگ سبز چت میکند و می خواهد چراغ یاهو مسنجرش سبز باشد. یوسف من یک سال از اصلاحات کوچکتر است و ناراحت است که نمیتواند رای بدهد و فکر هم نمیکند که در مالزی هم بتوان رأی داد، نمیتواند تا اعلام نتایج صبر کند و میخواهد دستش را با جوهر سبز کند.
این روزها دلم خیلی هوای ایران کرده است هوای یوسفم را. برای این که دستش را بگیرم و داستان چنارهای شهرم را برایش بگویم. برایش بگویم از سرسبزی سرزمینم که دارد زرد میشود. دارد برایم از شور و اشتیاقی حرف میزند که دوازده سال پیش با تمام وجودم آن را چشیدهام. این چند هفته در تمامی فیلمها و عکسها از پس پرچمهای رنگارنگ به دنبالش میگشتم تا شاید بیابم یوسفم را.
دارد با عزیز میرود که رأی بدهد. دستش را گرفته تا از سبزی آن مطمئن باشد به من اطمینان میدهد که با همه خانواده میرود تا رأی بدهند. میگوید:" عمه من اینجا هستم خیالت راحت باشد." به عکس سبزش نگاه میکنم به دیروزش، امروزش و فردایش. صدایی را میشنوم که غرغر کنان میگوید "این هم به عمهاش رفته، بچه بذار بخوابیم" یوسفم دارد میخندد می خواهد او در برگه نامی سبز را بنویسد تا او هم نقشی داشته باشد. خودکارش را برداشته، میخندد و میرود.
یوسف های سرزمین من امروز بیدارند تا از ما بخواهند با هر رنگی که میتوانیم فردایی بهتر را برایشان به یادگار بگذاریم. یوسف های سرزمین من دوره ای از تاریخ را در ایران تجربه کردهاند که شاید دیگر تکرار نشود؛ به خیابان رفتن و اعتراض کردن نظر خود را فریاد زدن، تجربهای که پدران و مادران ما هم داشتهاند ولی از نسل ما گرفته شد.
یوسفهای سرزمین من امروز یاد گرفتند میتوانند اعتراض کنند شاید او از رنگهای ما چیز زیادی نمیفهمد ولی فردا به یاد خواهد داشت که ساکت نماندن و انتقاد کردن را با چه رنگی یاد گرفته است. دیگر پیروزی یا شکست رنگش را برایم از دست داده است چون می دانم یوسفهای سرزمینم ایرانی سبز خواهند داشت با هر رنگ و پرچمی و ایرانی خواهند ساخت آزاد وآباد برای همه ایرانیان.
















