لينک Link

آزاده عصاران: بريدن از گذشته


از امیر نادری خبر زیادی منتشر نمی‌شود. هنوز خیلی‌ها با " سازدهنی" و " دونده" او عالمی دارند، ولی نادری مدت‌هاست که ارتباط چندانی با این فیلم‌هایی که برای یک نسل خاطره شده، ندارد.

او همین حالا در میلان است. فیلم‌هایش را نمایش می‌دهند و در کنارش عکس‌هایش به نمایش گذاشته می‌شود. دوست ندارد فارسی حرف بزند. از ایرانی جماعت فراری‌ست و جوابت را به انگلیسی می‌دهد ولی اگر اعتماد کند چیزی می‌گوید که می‌تواند ماه‌ها مشغول‌ات کند.

می‌گوید از همه چیزهایی که او را به گذشته پیوند دهد، بریده. می‌گوید بارش را سبک کرده که بتواند بدود و بدود. می‌گوید برای تغییر و تحول شخصیتش لازم نبوده نقشه ایالت‌های مختلف آمریکا را یاد بگیرد، باید می‌گذاشته و می‌دویده و این کار را کرده. این تغییر را از زندگی شخصی‌، از ذائقه و رفیق و شرایط روزمره‌اش شروع کرده.
شاید از دید بعضی او به نظر منزوی بیاید؛ به این دلیل که دوست‌های ایرانی‌اش بسیار محدود و مشخص هستند؛ کسانی که فقط در زمینه سینما، حرفی دارند.

غذای ایرانی نمی‌خورد. رفت‌وآمدهایش محدود است به دفتر کارش در نیویورک و از کافه و رستوران رفتن و خرید کردن بیزار و فراری‌ست. از اخبار مربوط به ایران کاملا بی‌خبر است؛ اصلا تعریف خبر برایش "خبر سینمایی" است. اینها فقط مسیر اولیه و ظاهری بوده که او می‌گوید برای کندن از گذشته و آشنایی با فرهنگ جامعه جدید طی کرده. او از روز اول ورودش به آمریکا تصمیمش را برای خداحافظی با خیلی چیزها گرفته است.

او مراحل مختلفی را برای این مسیر طولانی "تغییر" پشت سر گذاشته. می‌گوید با آن همه سختی که کشیده، حالا خوشحال است. اززندگی‌اش لذت می‌برد. چون زندگی برایش فیلم دیدن و فیلم ساختن است و حاشیه‌ای ندارد. برای این کار هم حتی شرایط مشخصی ساخته؛ فیلم‌ها را اغلب بی‌صدا می‌بیند تا هیچ عاملی رویش تاثیر نگذارد. فیلم روز نمی‌بیند تا الهام نگیرد. خودش را با شاگردها و دانشجویانش مشغول می‌کند تا از ایده‌ها و نحوه کار آنها، یاد بگیرد. سینمای دیجیتال را ترجیح می‌دهد. عکاسی مد می‌کند تا اجاره‌اش را بدهد و با خیال راحت فیلم بسازد. زندگی بیست ‌ساله در نیویورک آنقدر او را ساخته که از هر علامت و رنگ روی هر در و دیواری، خاطره گرفتن یک نمای سینمایی را دارد.

مدت‌هاست وقتی حرف زندگی ایرانیان این سوی مرزها می‌شود، امیر نادری برایم یک مثال است. مثال تنها نمونه‌ای که از نزدیک دیده‌ام که چطور با تمام وجودش مفهوم integration در یک جامعه ناشناخته را بدون ادعایی عملی کرده.

وقتی در نمایشگاه عکسش بین بازدیدکننده‌ها راه می‌رود یا در سالن بین تماشاگران فیلمش نشسته، وقتی روی سن سخنرانی می‌کند یا زمانی‌که او را با یک تی‌شرت ساده و شلوار معمولی بین این همه سلبریتی در جشنواره‌های مختلف می‌بینم، حس می‌کنم یک چیز در وجودش هست که نشان می‌دهد او توانسته با خودش کنار بیاید و روزگارش را با همه سختی‌هایش بسازد؛ تکلیف‌اش با خودش و زندگی‌اش آنقدر روشن است که می‌داند هرلحظه‌اش را چطور بگذراند.

|



<< Home