
نمیدانم من چه قدر اجازه دارم که از تاجیکستان بنویسم، جون من زاده سمرقندام و در همین شهر که در قلمرو ازبکستان است بزرگ شدهام. به تاجیکستان هم تابستانها با پدرام میرفتم برای دیدن دوستان او و خریدن کتابهای تاجیکی که در ازبکستان قابل دسترس نبود.
آن زمانها جامهدانهای چرخدار نبود و من هم توان با خود کشیدن جامهدانهای 30-40 کیلویی را نداشتم. در نتیجه بیچاره پدرام همیشه از دست من شکایت میکرد که چرا در کتاب خریدن این قدر دست و دل باز دارم و هر کتابی را که دوست داشتم بخوانم باید حتما داشته باشم اما هیچ وقت مانع این کار نمیشد و بدون هیچ حرفی دست به جیب میبرد و هر کتابی را که دست روی آن گذاشتهام برایم میخرید.
شناخت من از تاجیکستان همین تجربههای شخصی است که دورتر از دوشنبه پایتخت آن و نیز شهر نارک نمیرسد. شهرک نارک جایی بود که پدرام دوستان زیادی آن جا داشت و زمانی که رهبر سازمان جوانان تاجیکستان بود با کومک جوانان تاجیک روس در آنجا به پروژه ساخت ایستگاه آبی-برقی سد نارک کمک میکرد.
خاطرات و دوری ما تاجیکان سمرقند و بخارا را در فیلم مستند "چرخ و فلک" (سال 2003) ساخته مهدی جامی بیان کردهام. در این فیلم که در باره دولتمند خال، آوازخوان شناخته تاجیک، است من راوی فیلم هستم و در سفری که با دولتمند از دوشنبه به جنوب در نزدیک مرز افغانستان و محل تولد او میکنم به تاریخ دوران شوروی تاجیکان و تاجیکستان هم اشاره شده است.
اما از سمرقند که تقریبا هر ساله به آن سفر میکنم نمی دانم چه بگویم. یعنی از کدام در و دیوار تنها و در انزوا افتاده این شهر عزیز بگویم.
بهتر است از تاجیکان بگویم که به عنوان تاجیک شاید حق بیش تری داشته باشم.
ما تاجیکان کتاب دوستیم، اما کتاب نداریم. کتابدارهای خوبی هستیم و برای کتابهای قدیمی از ادبیات کلاسیک فارسی در زمان شوروی میلیونها سر سبز به باد داده ایم، چون داشتن کتابهای به خط عربی – فارسی ممنوع بود.
اما هر چه در گذشته بود گذشته است. امروز با افراد کمی این خط نیاکان را میخوانند. هرچند در فهم معنای کلمات عربی رایج در زبان فارسی امروز سختی می کشند.
من هم مثل دیگر جوانان تاجیک فارسی نوشتن را از طریق نوشتن وبلاگ آموختم. چرا؟ چون در خارج بودم و وقتی به وبلاگ نویسی شروع کردم انترنت در تاجیکستان و ازبکستان مثل الان رایج نبود و خوانندگان وبلاگ من ایرانیان مشتاق آشنایی با دنیای تاجیکان بودند. البته تعداد زیاد خواننده نداشتم اما برای یک نفر هم که شده دوست داشتم از دنیای تاجیکی خودام بگویم.
و به همین گونه به این جا رسیدم که برای دوست ایرانی نادیده در استرالیا که بیش از دو سه چت کوتاه با او نداشتم باز هم از تاجیکان بنویسم.
البته زمانی خواهد رسید که در تاجیکستان و یا سمرقند برای تاجیکان از ایرانیان و ایران واقعی و امروزی بگویم و بنویسم.
زندگانی با مهدی و کار با ایرانیان در طول این ده سال گذشته مرا بیشتر با ایرانیان آشنا کرد و تجربه مرا از این همزبانان عزیز افزون کرد.
در این حال در حال نوشتن سفرنامه ایران هستم و برایم به فارسی تایپ کردن سریعتر از خط سیریلیک شده است. لهجهای که در طول این سالها پیدا کردهام شاید زبانی باشد که همه ما فارسی زبانان در آینده های دور با آن صحبت کنیم. لهجه ای آمیخته از تاجیکی، ایرانی و دری.
اما این راه را که راه وصل ما فارسی زبانان است دور و دیرآیند میبینم.
دنیای ما تاجیکان دنیای ساده و شاد و صمیمی است. دقیقا مثل ایرانیان و مردم افغانستان که به اندازه تاجیکان مهمان نواز و دوستدار ایران بزرگ و ایران آزاد و آزاد اندیشاند.
اما واقعیت را نیز باید گفت که اسلام و سنی و شعه بودن این راه را پیچیده و سخت کرده است. شاید اصلأ باعث از هم دوری ما همینها بوده است.
میخواهم سر دین و اسلام حرف بزنم چون هیچ تخصص و آموزش دینی ندیدهام و تنها چیزی که میدانم احترام گذاشتن به هر دینی و هر فرهنگیست.
ما تاجیکان باید بسیار از ایرانیان بیآموزیم اما نباید اشتباهات آنها را تکرار کنیم.
من در خانوادهای بزرگ شدهام که پدرم کومونیست بود و مادرام خواننده جشنهای زنانه و ترانههای محلی و حالا پدر روزه و نماز میخواند و مادر به خوانندگی خود ادامه میدهد.
ما تاجیکان رسم داریم که هر کسی که به سن بازنشستگی رسید زن باشد روسری به سر میکند و مرد باشد روزه و نماز میخواند. اما در جوان اجباری در روزه و نماز و یا روسری داشتن وجود ندارد. دین اختیاریست و شاید همین آن را از شیوه دینداری ایرانیان و یا افغانها متفاوت میکند.
من هیچ باری هم روزه نگرفتهام و روی جانمازی برای نمازی ننشستهام، اما نمیدانم چرا خود را مسلمان اصیل میدانم. چون مادربزرگ میگقت دین نباید نشانههای ظاهری داشته باشد. دین گوهر انسان است. مادر بزرگ خود نمازش را به فارسی میخواند. می گفت زبان دل من این است. وی راحتترین کسی بود که تا به حال دیدهام که این قدر با خود و خدای خود راحت و صمیمی بود.
به من میگفت اگر در سختی افتادی از خدا کومک بخواه و زودتر از مژه زدن به کومکات میرسد. این زن فیلسوف و اندیشهمند مرا از کودک با روحیه آزاداندیشی و تلاش زیاد برای رسیدن به استقلال تربیت کرد.
و حالا که میبینم ما باید دموکراسی و پیشرفت را از اروپائیان بیآموزیم آزرده میشوم. آزرده میشوم که به مادربزرگ و پدر بزرگهای خود شبیه نیستیم که هفت پشت خود را بشناسیم و از خطا و خوبیهای آنها استفاده درست داشته باشیم.
ما تاجیکان هنوز یاد نگرفتهایم که از حکمتهای مردم قدیم و امروز خود ریشههای دموکراسی ناب و خاص خود را پیدا کنیم.
متأسفانه فقر امروز و تربیت دوران شوراها در خود اندیشه کوتاه را در ما تقویت داده. ما تاجیکان با امروز خود زندگی میکنیم آرمان گذشته را داریم و به فردا کاری نداریم. میگویيِم خدا پادشاه است! یعنی هر چه او فرمود میشود و نه آن چه من میخواهم. ما تاجیکان 70 سال با بیخدایی جنگیدیم و حالا میبینیم در این بی سوادی و بی اطلاعی از دین و مذهب و قرآن به مسلمانان عمیق و بی شک و شبههای تبدیل شدیم. ما با دینداری پنهانی خود عشق ورزیدیم و 70 سال این گوهررا تمیز و بی آلایش نگه داشتیم. در حالی که جریان برعکس آن در ایران در حال جاریست. یعنی دین اجباری مردم را از دین گریزان کرده است.
من با افتخار میگویم که مسلمانم و میدانم که هیچ زمانی دین خود را تغییر نخواهم داد. چون دین من عشق من است و هیچ گاه نه باری بوده است و وظیفهای. گوهری بوده است که 70 سال در دل خود پنهان کرده بودم. نماز من انجام حکمتهایی است که مادربزرگ برایم قصه کرده است. نماز من داستان عاشقانه است که در هیچ کتابی نه جای میشود نه زندانی. عشقی که محدودیت وکرانه ندارد. دین تاجیکانه دین کودکانه و معصومانه است. دین سیاسی و یا دارای چهارچوبی نیست.
ما دین خود را با این راه نجات دادیم. همان گونه که زبان خود را.
ما تاجیکان مثل دیگر مردم شوروی سابق تازه 15 سال است که سر از پشت دیوارهای شوروی بیرون آوردهایم و با جهان بیرون آشنا میشویم. شاید این معصومیت ما نیز دیر نپاید. شاید این فرد طول بکشد که خود را در این جریان تازه پیدا نکنیم.
اما مهم نیست! مهم آن است که دیگر در بند نیستیم. مهم این است که وطن ما سیار است، جهان بینی ما وسعت جهانی پیدا کرده است و میکند.
اما اگر فقر بگذارد.
شهزاده سمرقندی: از تاجيکان و تاجيکانگی
عکس از: زاور دختی
بار اول است که برای وبلاگی غیر از وبلاگ خودام مینویسم، دوست نادیده همایون خیری از من خواست که از تاجیکستان چیزی بنویسم.
















