لينک Link

سيبيل طلا: جبر جغرافيایی

سلام، جمهوری اسلامی عزيز

وقتی همايون گفت که بيام برای صفحه جمعه‌اش بنويسم خواستم يک بهانه‌اي بيارم که من افسرده‌ام و روحيه‌ام خراب است و نمی‌توانم بنويسم. ديدم خيلی خالی-بندی است. من وسط تمام بدبختی‌هايم، تنها کاری که می‌توانم بکنم نوشتن است. فقط به همایون گفتم "قربانِ مرامت، اگر زيادی چرند بود به من می‌گی ديگه؟ من مغزم آنقدرها کار نمی‌کند که بفهمم اين روزها چرند می‌نويسم يا نه!" قولش را همايون داد. مشخ شب‌ام را هم داد. "در مورد موسيقی بنويس!" "چشم! از نامجو بنويسم؟ از مردم در کنسرت نامجو؟" "بنويس." "به جمهوری اسلامی ربطش بدهم؟" "بده!"

يک رمانکی (يعنی رمان کوتاهی) چند وقت پيش می‌خوندم که راوی‌اش استاد دانشگاه بود و درک نمی‌کرد مردم چطور با قوانين من- درآوردی خودشان زندگی می‌کنند. بعد از اين همه کتاب خواندن و درس خواندن و دکتری زبان انگليسی گرفتن، خانم راوی رفته بود در کف آدم‌هايی که به راحتی خوشحال بودند با ساده‌ترين راه‌ها، احمقانه ترين مسلک‌ها، و شايد پيچيده‌ترين ايده‌ها.

آدم تکليفش با قانون معمولاً مشخص است. يک مشت دستور است. مثل همين دستورهای کيک يزدی که همايون برای ما می‌گذارد در وبلاگش. فلان قدر آرد را با فلان قدر آب و گلاب و شکر و فلان و بهمان قاطی می‌کنی و "اينجوری" می‌کنی و "آنجوری" می‌شود کيک يزدی. ممنون از دستور!

موسيقی هم دستور است. صداهایی است که ما دستورش را نوشته‌ايم خودمان، ساخته و پرداخته ذهن بشری است. قانون است، دستور می‌دهد. ما سينه به سينه، استاد به استاد، دستورهای من- درآوردی خودمان را منتقل می‌کرديم تا غربی‌ها آمدند گفتند "دو-ر- می-فا- سل-لا- سی." شاه کلنل علی نقی خان را فرستاد که بياورد برای ما دستورش را که پنج خط است، کليدها دارد، کليد را می‌گذاری سرش، اين اکتاو است، بالای خط هم می‌شود، زيرش هم می‌شود. نه، نه، نه، برای نيم- پرده ندارند. خودمان یک کاريش می‌کنيم، غربی‌ها نيم- پرده ندارند. برای جيغ هم ندارند، نداریم، جيغ موسيقی نيست. کسی جيغ بکشد، نشان ترس است، عصبانيت است، روانی است بابا، بندازينش دارالمجانين! جيغ می‌کشد همه‌اش! "گوزپيچ" مان کردند اين دستورها: نيم- پرده ندارد، جيغ هم آسيب شناسی روانی می‌خواهد.

بعد آمدند و مرامش را هم مشخص کردند: قمر که می‌خواند آه می‌کشی، سرت را تکان می‌دهی. تاج اصفهانی که می‌خواند فقط آه می‌کشی. سياسی اگر باشد می‌شود مرغ سحر، صد سال است که ناله می‌کند. اين "مرغِ سحر" بی شرف صد سال است "چُس- ناله" می‌کند که بشود نماد کلهم صد سال هنجار شکنی؟ اين است شکستن هنجارها؟ با ناله می‌شکانيدشان؟ "چُس ناله" نکن زنک ادامه مقاله ات را بنوس، همايون گفت شاد باشد که مردم را سر حال بياورد.

اين کنسرت‌های سنتی محشر است، نيست؟ مردم خيلی مؤدب می‌آيند، معمولاً يک خانواده با هم. خانواده هسته‌اي ايرانی در کنسرت‌های سنتی با هم يکی می‌شوند، انگار سفره هفت سين است. همه کت شلوار می‌پوشند، خانم‌ها شيک می‌کنند، می‌روند شجريان. خانم ها گريه می‌کنند. آقايان قيافه‌هاشان مغموم می‌شود. رِنگ که می‌ گيرند نوازنده‌ها، همه لبخند می‌زنند. بعضی‌ها تکانی به بدن می‌دهند و پاهاشان تکان- تکان می‌خورد. روی صندلی باسن‌ها قِرکی می‌دهند. کنسرت تمام می‌شود. آقای خانواده سخنرانی هميشگی در مورد "استاد و خاطراتش از استاد را برای همه تعريف می‌کند!"


عکس از مهدی کرمی



ارکستر سمفونيک فلان اگر باشد. همه گيج و ويج می‌زنند. کجا دست بزنيم؟ کجا دست نزنيم؟ قطعه هنوز تمام نشده؟ بابا اين جريان سمفونی را يکی به ما آخر ياد بدهد. اينجاش دست بزنيم، ارکستر را تشويق کنيم، يا آنجاش؟

طرف آمده است يک کارهايی می‌کند اسمش شده موسيقی کارش گرفته است. خود بنده، راوی، نويسنده، خانم نازلی کاموری، خانم خانمها... به خدا نمی‌گيرم جريان چيست. از اين همه آهنگ چهار- پنج تاش به دل نويسنده نشسته، بقيه را من نمی‌گيرم جريانش چيست.

گفته اند به قرآن بی حرمتی کردی، دهنت را آب بکش. گفته "به قرآن اگر من به قرآن بی حرمتی کرده باشم، شما؟" گفته‌اند ما دستور می‌دهيم که بی حرمتی نکن، ما قانون‌ايم. شما؟ گفتيم که قانونيم! چشم، ببخشيد، غلط کردم.




عکس از مهدی کرمی



خنده؟ خنده را بی خيال شويد سر جدتان اين "جمعه برای زندگی" را به حرمت من نويسنده افسرده باشيد. خنده‌اش می‌دانيد کجا بود؟ کلهم اين شب کنسرت نامجو در تورونتو عجيب بود. همه دوستانم ايميل می‌زدندند که چه می‌پوشی؟ مردم "گوزپيچِ گوزپيچ" بودند. نه می‌دانستند چه بپوشند، نه می‌دانستند چه بکنند. نامجو را من ول کرده بودم، رفته بودم در نخ مردم. نامجو می‌خواند. بعضی‌ها گريه می‌کردند، بعضی ها قاه- قاه می‌خنديدند. مردم باهم دعواي‌شان شده بود. آنها که جدی گرفته بودند قضيه را شديد با قيافه‌های مغموم به صندلی عقبی که می‌خنديد، چشم- غره می‌رفتند. رِنگ که می‌گرفت، يکی شروع می‌کرد به دست- رقصی زدند از همان مدل‌های "دَس دَس." صدای مردم بلند می‌شد که "شيییییییییش:" يعنی دست نزن، اين موسيقی نياز به "دَس دَس" شما ندارد. از آن ور يکی که رِنگ موسیقی سر حالش آورده بود، به حمايت از آن‌ها که دست می‌زدند بلند تر دست می‌زد. تا جمعیت می‌خواست با دستش قری هم بدهد، ناگهان موسيقی خود آقای نامجو همه را خيط ما خيط می‌کرد. ديگر نمی‌شد دست زد. موسيقی عجيب شده بود. هنجار سابق نبود. قابل شناخت نبود. ساختارهای قبلی را رعايت نمی‌کرد. هرج و مرج بود. جيغ می‌زد. "آقا جيغ نزن،" بابايی که بچه هاش به زور آورده بودندش زير لب زمزمه می‌کرد. دست‌ها آرام آرام، يکی در ميان خاموش می‌شدند.

جريانش چيست؟ همه‌اش در ذهن من تکرار می‌شد؟ تاثير اين موسيقی چيست؟ از کجا آمده؟ اين شعر با اين موسيقی چرا اين بلا را دارد سر مردم می‌آورد.

خوشبختانه چون بعد از کلی سال در اين شهر شده‌ايم جزو "نخبه" ها و چون "پارتی" مان کلفت بود، به مهمانی‌های اطراف کنسرت نامجو هم دعوت شدم. مثل قبل بی خيال خود نامجو شدم و رفتم در نخ مردم. يک ميز بود، يک نامجو بود و کلی "نخبه،" طبق معمول همه مَرد. هر کسی تئوری‌اي داشت. فلان "دکتر بعد از اين" نامجو را با تئوری‌ها "باختين" توضيح می‌داد. فلان "شاعر قبل از اين" تا سينه خم شده بود روی ميز اشعار خودش را می‌خواند. دختری عاشقانه بوس می‌خواست. جدا از اينکه خنده‌ام گرفته بود که انگاری نخبه‌های شهر همين يک شب را دارند که خود را به نامجو معرفی کنند و کلهم تئوری‌ها فلسفه‌شان را در عرض نيم ساعت به سان يک درس فشرده به کله هنرمند خسته مست "های" بچپانند، من سئوال‌هايم همچنان باقی بودند.


عکس از مهدی کرمی




جريان چيست؟ از کجا آب می‌خورد؟

موسيقی‌اش را گفتم، ماند جمهوری اسلامی‌اش. اما نماند. باورتان نمی‌شود؟ اين مقاله کلهم‌اش درباره جمهوری اسلامی بود.

آن رمانک که آن بالا درباره‌اش گفتم، خاطرتان که هست؟ رُمانکی که خانم نويسنده فلسفه دان، "گوزپيچ" زندگی ساده آدم‌های عادی بود؟ يک شخصيتی در آن رُمان بود که تمام عمرش را با کائنات و طالع بينی و خرافات و امثالهم سر کرده بود. اول که راوی ديدش، سراغ راوی رفت و گفت "متولد ماه فلانی؟ نشانِ ماهت در طالع بينی فلان، فلان است؟" باهم رفيق شدند و کل رفاقت‌شان بر مبنی انواع و اقسام طالع بينی‌ها ادامه داشت.

من و محسن نامجو يک روز به دنيا آمده‌ايم. طالع بينی‌اش مهم نيست. پيری زودرس‌مان مهم‌تر است. موهای سفيدش را که ديده‌ايد؟ هردوی ما بچه‌های انقلابيم. نامجو سر صف دعا و قر آن می‌خوانده است يک زمانی. الان قرآن می‌گويند نخوان بی‌حرمتی است.



عکس از مهدی کرمی

من کاری به کار آسمان‌ها ندارم. گمان نکنم محسن نامجو هم کاری به کار آسمان‌ها داشته باشد. يک جايی وسط "فرا هنجار بازی‌اش" يک تکه‌اي را که مثلاً مذهبی بود با صدای گوسفند خواند. مردم کف زدند. محکم. من ترسيدم. پیش خودم گفتم خاک بر سرم چرا اين کار را کردی؟ بلافاصله چشمم رفت به دنبال خانم‌های محجبه‌اي که از اول کنسرت در نخشان بودم. ديدم دست نمی‌زنند. می‌دانيد "فراهنجار بازی" جايش مهم است. نامجو به نظر من آسمان‌ها را مسخره نمی‌ کرد. گوسفند‌ها را خودش توضيح داد که پيروان پيامبران‌اند که خود آن‌ها از اولش چوپان بوده‌اند. يک همچين چيزی کف مرتب يک مشت آدم که در تبعيداند و يا مسافرند و کسی نيست چوب بزندشان را به دنبال دارد. همه هيجان زده دست زدند. من دست نزدم. دست نداشت. اما دلم سوخت. به حال خودم، به حال محسن نامجو، و به حال آن خانم‌های محجبه‌اي که زير تيغ چشم- غره همه هموطن‌های " بسيار مدرن، شيک و امروزی" ما آمده بودند کنسرت هنرمند مورد علاقه‌شان.

سی سالم شد. انقلاب هم سی سالش شد. و شايد مهمترين دستاورد اين انقلاب همه اين "گوزپيچی‌ها" است. شايد ما، ذهن ما، ذهن اين انقلاب به جايی رسيده که ديگر نشود برايش دستور تراشيد، هنجار قانون کرد. شايد وقت آن رسيده که به هم اينقدر "چشم- غره" نرويم. بی خيالش شويم. شايد اين موسيقی نماد اين گوزپيچی، نماد اين نياز به ممکن بودن و مقبول بودن اين گوزپيچی‌هاست. حالا شما هی بگوييد "دو-ر- می- فا- سل-لا- سی." ملتی که "گوزپيچ" شود ديگر هچ خط حاملی را بنده نيست. دير يا زود قانون‌ها بايد کوتاه بيايند.

شايد شما، همه شما بايد کوتاه بياييد و يک بار هم که شده اين واقعيت را قبول کنيد که همه ما، همه آنها، همه شما جمهوری اسلامی‌ا(یم)(ند) (ییییییییییییییید).

عيد همگی مبارک.





|



<< Home