لينک Link

شهره از سوئد: امروز و ديروز

باز شروع می شن و می رن و می رن و می رن . تورو با خودشون می برن. گاهی وقتها هم تو اونارو با خودت می بری!

آخرین پنج شنبه از سال رو اینجا می گذرونم. نزدیک چهار ماه گذشته و من به امید روزهای بهتر سال آینده هستم. امروز همه جا رو شستم و تمیز کردم و فردا مسافر خونه هستم . برای یک فرصت دوباره با هم بودن با دوست داشتن های دوباره با یک عالم – که نه- همه عالم آرامش و گرما.

الان دیگه استخوان های احساست رشد کرده و هرچند درد مبهمشو هنوز حس می کنی اما می تونی لبخند بزنی و کمرتو راست نگه داری و بگی زندگی رو تجربه کردی. می تونی بگی فکر کردم به بودن و لبخند زدم و حس کردم نفس کشیدن رو بی نقاب. شایدخودت تنها . اما جایی که باید می گفتی وجود داری.

حرفی از خوبی ها و بدی و تجربه ها نیست.- که شاید هم باشه!- اما این تجربه ها همیشه و همه جا فرصت شکل گرفتن ندارن. وقتی تو جایی نفس کشیدی همه چیز اطرافت هم با تو نفس کشیده. این نه فقط خاطره است که با خودت به دوش می بری که هوا و هر چی بوده و نبوده رو با خودت می بری ... شاید هیچ جایی برای زمین گذاشتنشون پیدا نکنی اما شاید بتونی فردا رو لمس کنی برای باز هم فرصت به دوش بردن امروز و دیروز و هنوز و هر روزتا یک نمی دانم " کی". تا شاید یک "همیشه ". قصه ها یک روز تموم میشن. یک قصه دیگه فردا شروع می شه. تو نفس کشیدی و نوشتی نقش موندگارخودت رو تا "همیشه" و مثل قصه های دنباله دار فردا رو لبخند می زنی و میری و میری و میری...

باز هم یک جمعه برای زندگی.

ادامه دارد...


|



<< Home